هر كه خورد مرد و كدام آتش جانسوز است و كدام تيرگى است كه از همهء تيرگيها تيرهتر است ؟ گفت : شمشير برهنه سخن سخت و بد است ، و زهر ديدار شاهد آن است ، و آتش جانسوز خشم و قهر است و تيرگى بر تيرگى نادانى است . و پرسيد :
كدام توشه است با خود بردنى و كدام حاصل است بىرنج و كدام زره است كه از خود جدا نمىتوان كرد و كدام سلاح است كه هرگز كند نمىشود ؟ شامكونى گفت :
توشه خير و نيكى است و حاصل دنياست كه بىرنج به دست آمده است و زره تحمل و بردبارى است و سلاح عقل است . و پرسيد در دنيا آسوده كيست و توانگر و ملبس كيست و سالوس كيست ؟ گفت هر كه قانع است و به كفافى راضى ، آسوده است و هر كه بدانچه دارد قانع است توانگر است ، و صاحب لباس متقى است و هر كه دعوى پرهيزگارى كند به دروغ ، سالوس است .
فصل چهارم در وفات شامكونى
شهرى در حدود هند است نام او قوشنقر ، مردم آن شهر همه شجاع و پهلوان باشند . و چنان استماع كردند « 1 » كه شامكونى عزم آن شهر دارد . در راه كوهى بزرگ بود خواستند تا آن كوه را از راه بردارند ، شامكونى به كرامات از راه آسمان بدان شهر فروآمد و گفت : به رنج و راحت شما مرا چه حاجت است ! چون مدت حيات او به آخر رسيد در آن شهر گنبدى از بلور صافى يكباره آفريده شد . شامكونى در آن گنبد رفت همچون شير بخفت . از بيرون گنبد خلايق او را مىديدند از صفاى جوهر بلور ، و در اندرون راه نبود ، ناگاه نورى ديدند مانند استوانهء روشن كه از سر گنبد بيرون رفت . بعد از سه روز شخصى از ولايتى دور رسيد تا از سخن شامكونى فايدهاى به دو رسد . چون خبر واقعهء او بشنيد زار زار مىگريست و خود را مىكشت ،
هامش
( 1 ) - م : استماع افتاده . متن از « با » .