پادشاه بيامدند و بر سر آن حصار رفتند و اسبى با خود ببردند و او را از حبس بيرون آوردند . او بر آن اسب نشست و شمشير در دست گرفت و روان شد . شامكونى با يك اختاجى « 1 » به كنار آب گنگ رسيد . بسيار پيرمردان را ديد در زى صوفيان كه رياضت مىكشيدند . موى خود را ببريد و شمشير در آب انداخت و پارهاى از آن موى به اختاجى داد و پيش پدر و مادر فرستاد و باقى مويها فرشتگان به هشتم آسمان بردند . آن پيران با او معارض شدند ، او از سر غيرت بر سر سنگى نشست و هر روز غذا يك دانه ماش ساخت تا مدت شش سال فرشتهء « اندر » كه هزار چشم دارد پيش او آمد و گفت : گاه آن است كه از اين مقام بيرون آيى ، و در اين حال از آسمان ندا آمد و او را شامكونى خواندند ، و اين كه اهل مذاهب ديگر اديان او را آدم مىخوانند ، و نشان پايش بر سر كوه سرانديب نقش الحجر است ، آنجا كه معدن ياقوت احمر است ، و دندانش هم آنجا در دست بخشيان است كه آن را شاريل مىخوانند شامكونى است ، و آن چهار پادشاه كه از كوه قاف آمده بودند ، از بهر افطار شامكونى چهاركاسه آورده بودند بر سر يكديگر نهاده مطابق ، كه اكنون مجاوران كوه سرانديب دارند .
فصل سيم در حالات و مقالات او
شامكونى را هشتاد سال عمر بود . گفته است كه من هشتاد و چهار هزار بار به صورتهاى مختلف و اشكال متنوع به دنيا آمدهام و هر بار به مرگى ديگر رفته .
يك بار بازرگانى بودم و [ 139 - پ ] به دريا مىگذشتم ، نهنگى آهنگ كشتى كرد . من اين لفظ بر زبان راندم كه « نموبداى » يعنى خداى را سجده مىكنم .
چون آواز اين دعا به نهنگ رسيد او را ياد آمد كه وقتى در صورت انسانى بوده
هامش
( 1 ) - اختاجى يا اختاچى يعنى مير آخور و مهتر .