تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بناكتى ( روضة اولى الالباب في معرفة التواريخ و الانساب ) ( فارسى ) — صفحة 328

مساهمون:

ص٣٢٨
است و اين تسبيح كرده قصد كشتى نكرد و از گناه خلاص‌يافت . چون بمرد به مكافات اين نيكى استخوانش در صحراى بماند و روحش به تن پسر درويشى پيوست ، و آن پسر چنان بود كه هرگز از طعام سير نشدى . شامكونى از براى او شربتى ترتيب كرد . چون بخورد سير شد . پرسيد كه ديگر چيزى مىخواهى ؟ او گفت : نه ، اشتها به كلى زايل شد . شامكونى پسر را گفت : بيا تا به تماشا رويم . چون برفتند به آن استخوانهاى نهنگ رسيدند . از پسر پرسيد كه اين استخوانها چيست ؟ گفت : به بركت تو يادم آمد من اين نهنگ بوده‌ام و اين استخوانها از آن من است . دست در دامن شامكونى زد و گفت : مرا ازين آمد و شد و صورت مختلف باز رهان . شامكونى او را به مرتبهء خود رسانيد و از خروج و دخول صورتهاى مختلف باز رهاند . و اهل تناسخ تقرير مىكنند كه اجزاى عالم در صدد ترقى و استكمال‌اند ، و چون نفسى را در صورت مزاجى عنصرى تحقيق به كمالات تماما ميسر ناشده ، از اين صورت عنصرى مفارقت افتد ، اگر چنانچه حالة المفارقه خلقى و صفتى انسانى برو غالب بود در حال به صورت مزاج انسانى ديگر متعلق شود و استكمال خود را ديگرباره متعرض گردد و آنچه در آن صورت اول ازو فوت شده از كمالات ، در اين صورت دوم حاصل كند ، تا آنگاه كه به درجهء ملايكه ترقى كند . حينئذ تمام كمالاتش بالفعل حاصل شده باشد ، و اين تعلق دوم را در صورت انسانى ديگر نسخ خوانند . و اگر حالة المفارقه خلقى يا صفتى حيوانى برو غالب بود در حال به صورت حيوانى كه آن صفت از خصايص اوست متلبس شود و باز در مراتب سيركردن گيرد تا باز به مرتبهء انسانى رسد و از آنجا به درجهء ملكى ترقى كند و به كمال حقيقى خود پيوندد و مدتى بسيار بايد مرين نفس را تا از صورتى نقل لازم افتد ، و اين تلبس نفس انسانى را بعد المفارقه به هيأتى و صورت حيوانى مسخ [ 140 - ر ] گويند ، و اگر حالة المفارقه غالب بر نفس خلقى يا صفتى نباتى باشد ، نفس در حال به صورت نباتى متلبس شود و آن را فسخ گويند ، و اگر به صورت جمادى متلبس شود آن را رسخ گويند . و تقرير مىكنند كه وجودى هست و هميشه خواهد بود و او را لو كشور