با شدودن بازگفت . او از معبران پرسيد ، گفتند : او را پسرى شود كه پادشاه جهان باشد ثابتشود كه همهء جهان او را سجده كنند .
بعد از آن چون مدت ولادت رسيد ماهامايا « 1 » به تماشا به باغى رفت و به دست راست به شاخى درختى « 2 » بازى مىكرد . در اين حالت پسرى از وى در وجود آمد بيرون شهر مهابد كه مولد و منشأ شامكونى است و وسط بلاد هند ، و درهمان ساعت هفت گام برفت بر زمين ، در هر گامى گلزارى شكفتهشد و گنجى مخفى ظاهر گشت ، و از چهار جهت نگاه كرد و گفت : اين زادن من زادن بازپسين است و مرتبهء آخرين ديگر نخواهم زاد ، چه مرا ديگر دنيا نيست ، پاك روحانى شدهام ، مىگذرم و به عالم خود باز مىگردم .
بعد از آن چهار فرشته كه دعوى خدايى مىكنند ماهيشور و وشن و برهما و اندر برآمدند بر سبيل دايه و قابله ، و اين بچه را بگرفتند و به آب باران كه از آسمان مىباريد آبى فاتر بشستند ، و در آن وقت آوازسازها از طبل و ابريشم و غيره از بالا به گوش مردم مىآمد و از آسمان گل مىباريد . پس آن چهار فرشته محفّه آوردند و مادر و پسر را در آنجا نشاندند و پيش پدر بردند .
پادشاه منجمان را احضار فرمود تا طالع مولود او استخراجكردند و او را به بتخانه بردند تا صورت اين چهار فرشته را سجده كند . آن صورتها او را سجده كردند . خلايق متحير بماندند و گفتند : خدايان ما سجدهء او مىكنند ، [ 139 - ر ] او هر آينه خداى خدايان باشد و او را سروارتسد « 3 » نام نهادند يعنى تمام نفس [ تمام ] كار . چون چهار ساله شد ، پدر فرمود تا او را هنرها و علمها آموزند . برهمنان خطوط مختلف به دو نمودند . جمله برخواند ، و او خطى نوشت كه ايشان جمله از خواندن آن عاجز آمدند ، همه مطيع و منقاد او گشتند .
شامكونى چون به حد بلوغ رسيد ، دل به دنيا نمىداد . پدر او را در حصارى كرد ، و چند سال آنجا بود . فرشتگان چهار پادشاه را كه بر چهار طرف كوه قاف حاكم بودند خبر بردند كه سروارتسد چند سال است كه در حصار رياضت مىكشد و سال او به بيست و نه رسيد ، وقت است كه او را از حبس بيرونآريد . اين چهار
هامش
( 1 ) - با : ماهابا .
( 2 ) - به شاخ درختى .
( 3 ) - با : سردارتسد .