تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بناكتى ( روضة اولى الالباب في معرفة التواريخ و الانساب ) ( فارسى ) — صفحة 322

مساهمون:

ص٣٢٢
اقصاى چين و مهاجين « 1 » و بلاد هندوستان به سفاين بزرگ كه آن را به زبان چينى جنگ گويند كأمثال الجبال تجرى بحناح الرياح على سطوح المياه « 2 » به آنجا متواصل باشد و از نفس آن بلاد لالاس « 3 » و عقاقير بأسرها و از بحر آن لؤلؤ فراوان مىخيزد . و معبر به مثابت كليد افتاده است ، و در اين چند سال ديور سندبندى « 4 » بود و ملك تقى الدين عبد الرحمن [ پسر ] محمد الطيبى برادر شيخ جمال الدين ابراهيم وزير و مشير و صاحب تدبير او بود و حكومت فتن و ملى فتن و قابل به وى ارزانى داشته . در شهور سنهء اثنتين و تسعين و ستمائهء ( 692 ) هجرى ديور وفات يافت و خزاين عالم به اضداد و حسّاد گذاشت . از شيخ ابراهيم بن محمد الطيبى روايت است كه هفت هزار سر گاو محمول به جواهر آبدار و زرساو بر سبيل ميراث به برادرش رسيد و قايم‌مقام شد و برقرار سابق تقى الدين نايب او شد . و اهل معبر بغايت سياه باشند چه به خط استوا نزديك است . و در معبر بتخانهء عظيم است كه آن را بوتزر [ خوانند ] هر روز هزار ديگ الوان آشها بپزند تا مردم بخورند و هنوز نيز دهند و بعد از آن طعام ديگها و كاسها بشكنند و از نو ديگها و كاسها آرند ، و آش بر سر برگ درخت نارجيل به مردم دهند . و از آنجا راه دو مىشود : يكى در درياى سخت بر ممر چين و مهاجين ، جزيرهء سيلان بر ره گذر افتد ، چهارصد فرسنگ طول در چهار يا پنج فرسنگ عرض مسافت ، و موازى خط استواست . ديگر كوه سرانديب كه بر دامان كوه جوزى « 5 » افتاده است كه به زبان هند سمقادنيب گويند يعنى مأواى خوى شير ، چه هيأت « 6 » آن ولايت بر صورت شيرخفته افتاده است ، و ياقوت و بيجاده از آنجا ظاهر مىشود و در بيشه‌ها و غياض آن ولايت كرگدن و فيل بسيار باشد و رخ نيز نشان مىدهند . و مردم آنجا همه شمنىاند و ماوراى آن جزيرهء [ 137 - پ ] لامورى « 7 » است و ماوراى آن ولايت سوموطره و ماوراى آن دربند نياس « 8 » از اعمال جاوه . و از كوههاى جاوه
هامش
( 1 ) - ماچين . ( 2 ) - يعنى كشتيهايى بسان كوهها كه با بالهاى بادها بر روى آبها در حركت است . ( 3 ) - با : الاسى . ظاهرا سين زايد است و لالا گياهى است كه بخور ميوهء آن جهت بواسير و درد آن و شراب آن جهت رفع سيلان خون نافع است ( تحفهء حكيم مؤمن به نقل فرهنگ دكتر معين ) . ( 4 ) - يعنى پادشاه سند « بندى » بود . ( 5 ) - با : جودى . ( 6 ) - م و با : هيهات . ( 7 ) - با : لاهورى . ( 8 ) - با : دربند بيان .