تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بناكتى ( روضة اولى الالباب في معرفة التواريخ و الانساب ) ( فارسى ) — صفحة 192

مساهمون:

ص١٩٢
در بغداد وفات يافت ، و مدت خلافت او شش سال و يازده ماه و هشتده « 1 » روز بود .

المتقى لله ابراهيم بن المقتدر -

بيست و يكم خلفاى بنى العباس بود و چهلم به نسبت با نبى صلى اللّه عليه و آله . مادرش ام ولد بود و وزيرش سليمان بن الحسن بن مخلد ، و بعد از او ابو الحسن احمد بن ميمون ، و بعد از او ابو اسحاق محمد بن احمد القراريطى « 2 » ، و بعد از او ابو العباس احمد بن عبد اللّه الاصفهانى ، و بعد از او ابو الحسن على بن محمد بن على بن مقله و قاضى القضاة احمد بن عبد اللّه ابن اسحاق الحرمى . و امير خراسان نصر بن احمد بود ، بعد از او پسرش نوح بن نصر شد . و در ايام راضى [ 85 - پ ] سنهء سبع و عشرين و ثلثمائه ( 327 ) ابو محمد عبد اللّه بن المبارك صحبت حمدون القصار دريافته ، در نيشابور وفات يافت . حكايت - عبد اللّه مبارك گفت : يك سال به حج رفتم و بعد از حج ساعتى در حرم در رفتم و بخفتم « 3 » ، چنان ديدم كه دو فرشته از آسمان بيامدند ، يكى از ديگرى پرسيد كه امسال چند هزار آدمى به حج آمد ؟ گفت : سيصد هزار . گفت : حج چند كس قبول است ؟ گفت از آن هيچ كس قبول نيست . عبد اللّه گفت : چون اين بشنيدم اضطرابى در من پديد آمد ، گفتم : اين خلايق از اطراف جهان با چندين تعب « من كل فج عميق » از راه دور آمده و بيابانها قطع‌كرده ، اين همه ضايع شود ! پس آن فرشته گفت : مردى در دمشق است نام او على بن موفق ، او به حج نيامده ، اما حج او قبول كردند و همه را به دو بخشيدند . عبد اللّه گفت : چون از خواب درآمدم ، گفتم به زيارت آن مرد بايد رفت . به دمشق رفتم ، به در خانهء [ او ] شدم ، شخصى ديدم ، گفتم : نام تو چيست ؟ گفت : على بن موفق . گفتم : مرا با تو سخنى هست ، بنشستم و گفتم : تو چه كار كنى ؟ گفت : پاره‌دوزى . آن خواب با وى بگفتم . او گفت : نام تو چيست ؟ گفتم : عبد اللّه مبارك . نعره بزد و بيفتاد . گفتم : مرا از كار خود خبر ده كه چه كرده‌اى كه چنين مقبول شده‌اى ؟ گفت : مدتى بود تا در آرزوى حج بودم . سيصد درم جمع‌كردم و امسال
هامش
( 1 ) - يعنى هجده ، با : هشت . ( 2 ) - م : محمد بن القراربطى ، با : التواريطى ، كامل : ابو اسحاق محمد بن احمد الاسكافى المعروف بالقراريطى الوزير ( 8 : 377 ) . ( 3 ) - م : بخفيه ، متن از « با » .