تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضات الجنات في اوصاف مدينه هرات ( فارسى ) — صفحة 286

مساهمون:

ص٢٨٦
در آن محفل كه از مجمع محشر نشان ميداد درآوردند ، و چند جا زانو زده با دهشت تمام بپاى تخت آمد ، [ و خدمت نمود ، امير ] حسن بيك گفت : كه خواجه خود يعنى يادگار محمد ميرزا را درياب امير محمود [ بهيبت عظيم ] پيش [ تخت ] رفته شرف دستبوس يافت ، [ بعد از آن امير حسن بيك را دست‌بوس نمود ] ، و سخنان در ميان آمد ، [ و ] بعد از سه روز امير محمود را اجازت مراجعت داد ( ه ) ، و سلطان سعيد هم در آن‌روز كه امير يوسف بيك ( را ) رخصت معاودت داده بود از عقب او كوچ فرمود ، و در منزل « ميانه » جهت اتفاق يورت ( و ) قشلاق كنگاج كردند . [ چه درين محل سپاه سرما به نوعى دست بيغما برآورده ، كه خون در عروق چون شاخ مرجان افسرده گشت ، و آتش بضرب سنگ از درون چقماق بيرون نمىآمد ، بيت :
شد كبود از دست سرما آسمان با آنكه بود * ساخت از سنجاب بهر دفع سرما پوستين ]
بعد از تدبر و تأمل بسيار انديشه بر آن قرار گرفت كه [ امير ] حسن بيك را از « قراباغ‌اران » رانده در آنموضع قشلاق نمايند ، و بدين عزيمت تبريز را بر دست چپ گذاشته از راه اردبيل متوجه قراباغ شدند ، چون بهفت فرسنگى [ قراباغ ] رسيدند بسبب كمى غله به طرف محمودآباد روان گشتند ، [ بصحرائى رسيدند كه علف او زهر گياه بود ، و هر چهارپاى كه مىخورد مىمرد ، و آب او نيز نيك نبود ، چون در مقابل محمودآباد رسيدند ] قلت غله بجاى انجاميد كه نرخ گندم از سنبلهء گردون بالاتر رفت ، و جو قيمت جوهر گرفت ، و چهارپايان [ لشكر ] هلاك شدند . [ و چند وقت از شيروان خوردنى بكشتى مىآوردند كه گه سدرمقى ميشد ، پس ] چون اردوى [ امير ] حسن بيك نزديك راه بود ، گروهى را فرمود تا راه را مضبوط ساختند ، كه از خراسان و عراق و فارس هيچكس باردو [ ى سلطان سعيد ] نتواند رفت ، و جيباخانه كه از خراسان باردو ميرفت گرفته جمع ( ى ) [ را كه ] همراه بودند بقتل آورده ، بعضى [ ديگر ] را اسير كردند ، و پيش [ امير ] حسن بيك بردند ، [ از آن جمله مولانا شمس الدين محمد معمائى را بخوارى بردند كه