بانحطاط نهاد وزراء و اكابر شهر كه ببادغيس رفته بودند بازآمده ، مردم پريشان شده را بازآوردند ، و بعمارت و زراعت ترغيب نمود ، تا باندك زمانى بلده و بلوكات معمور و آبادان گشت .
و سلطان سعيد كه به جهت فتح قلعهء شاهرخيه عزيمت فرموده بود قلعه را محاصرهء بسزا نموده ، آنجماعة را از سر عجز و اضطرار پناه باثار رفعت و مرحمت جناب حقايق پناه خواجه ناصر الدين عبيد إله بردند ، و جناب مشار اليه از سمرقند تشريف باردوى سلطان سعيد ، و امير نور سعيد كه سرفتنهء طغيان و محرك سلسلهء عصيان بود از قلعه اين بيت نوشته ،
بيت :
جامى ز غم تو بس خرابست * گفتيم ترا دگر تو دانى
پيش جناب خواجه فرستاد ، و خواجه همت بر اصلاح آن حال گماشت ، چند روز تردد فرمود محمد جوكى ميرزا در بيرون آمدن تعلل مينمود ، خواجه او را در آن حبس گذاشته بجانب سمرقند فرمود « 1 » ، تا بار ديگر اهل قلعه مضطر گشته عرضه داشت بسلطان سعيد فرستادند تا التماس حضور خواجه فرمايد ، جناب خواجه چون غوث روزگار بود ديگربار جهت فريادرسى درماندگان باردوى همايون تشريف فرمود ، و درداده « 2 » بمواثيق ايمان مؤكد گردانيد كه قتل آنجماعت نكند و نفرمايد ، و جمعى را بوفور عنايت و رعايت نوازش نمايد ، و خواجه بقلعه درآمده سرداران و گردنكشان حصار را بيرون آورد ، و بشرف بساطبوس سرافراز شدند ، و محمد جوكى ميرزا را نهم محرم سنهء ثمان و ستين و ثمانمايه بمجلس سلطان سعيد آوردند ، و او را كنار گرفته نزديك خود نشاند ، و بآستين تلطف غبار وهم و هراس از خاطر فاتر او بيفشاند ،
هامش
( 1 ) - فعل « فرمود » در زبان درى بويژه در عصر حاضر بجاى فعل ناقص استعمال مىشود در اينجا و در تضاعيف اين كتاب غالبا فعل تام استعمال شده است .
( 2 ) - و در داده : ظاهرا در اينجا چند كلمه از قلم نساخ سقط شده است و چون اين عبارات از زيادات نسخه مج است اصلاح آن ميسر نگرديد .