را در ميان گرفته ، از وقت طالع شدن آفتاب تا نصف النهار ، نيران حرب و كارزار در اشتعال و التهاب بود ، ناگاه [ نسيم ] ظفر و فيروزى از مهب : ان ينصركم اللّه فلا غالب لكم ، بر پرچم [ اقبال ] لشكر خراسان وزيدن گرفت ، و شكست بر عراقيان افتاده روى بگريز نهادند ، ( و سلطان محمد ميرزا را زخم گران رسانيده گرفتند ، پيش بابر ميرزا آورده ) ، زبان تعنت گشاد [ ه ، گفت : ] ( كه ) ترا چه باعث بود ، كه يكنوبت لشكر بخراسان كشيده خون و مال چندين مسلمان [ را ] عرصهء تلف ساختى ، و بدانگونه ويران و پريشان شده جانى بسلامت بيرون بردى ، و بدان اكتفا ناكرده ، ديگرباره چنين فتنه انگيختى ، [ و چندين خون خلايق بناحق ريختى ] ، سلطان محمد ميرزا ( در ) جواب گفت : اى برادر كار سلطنت بىاين نوع حالها نمىباشد .
و مآل حال چنان پادشاه بىاشتباه - كه در سخاوت و شجاعت نظير نداشت - بسعى لئام بدفرجام بقتل انجاميد ،
[ لمولانا مجد الدين ] :
يا رب غم عمر و زندگانيش خوريم * يا درد و دريغ جاودانيش خوريم
[ شرح دل تنگ و نااميديش دهيم * يا حسرت خوبى و جوانيش دهيم ]
و نعش او را بهرات آورده ، در مدرسهء گوهرشاد بيگم پهلوى مرقد پدر ( ش ) بايسنقر ميرزا مدفون گشت . مدت عمرش چون ايام حيات اسكندر رومى سى و چهار سال بود ( ه ) و زمان سلطنت او ده سال ، [ پنج سال بنيابت ، و پنج باستقلال ، ] پس بابر ميرزا چون خاطر از جانب او جمع ساخت ، علاء الدوله ميرزا را - كه مقيد ساخته بود - فرمود كه چشم او را ميل كشيدند ، و عالم روشن را پيش ديدهء جهان بينش تاريك گردانيدند ، كه : بادام تر را روشنائى ، و ديدهء عبهر را بينائى معهود نيست . ان فى ذلك لعبرة لاولى الابصار .
و اين دو فعل كه كورى اين برادر ، و قتل آن ديگر بود ، بر جمال احوال و چهرهء اوصاف كمال ، و ناصيهء افعال و اخلاق بابر ميرزا را خال عيب عظيم ، و رقم نقصان كامل ، و داغ