لعبد الواسع [ الجبلى ] :
بتدريج و قرار و انتظار و تربيت گردد * مه نوبد رو باران درو خون مشك و حجر گوهر
برين منوال ايام بسر مىبرد تا بامداد بخت جهانگير ، شهر : « نسى » را بدست آورد ، و تولا بروحانيت بزرگوار سلطان سيد احمد يسوى قدس إله سره [ كه در آن خطه آسوده است ] نمود ( ه ) ، [ و ] چند روزى آن بلده را مقام اقامت ساخت ، و درين فرصت بر سرير ارجمند دار الملك سمرقند سلطان عبد إله ميرزا ولد سلطان ابراهيم ميرزا متمكن بود ، چون از حال سلطان سعيد و استيلاى او [ بر : « نسى » ] وقوف يافت ، جمعى از امراء و اركان دولت را فرستاد باشد كه او را بدست آورند امراء باستعداد تمام رفتند و شكسته و پريشان بسمرقند بازآمدند ،
[ چراغى را كه ايزد برفروزد * كسى كش پف كند ريشش بسوزد ]
و يراق بسيار [ و ] غنايم بىشمار بدست مواكب ظفر شعار افتاد ، سلطان عبد إله ( ميرزا ) چون ازين صورت واقف شد ، و لشكر منهزم به دو پيوسته بداعيهء انتقام به ترتيب مواد حرب و تهيهء اسباب طعن و ضرب فرمان داده ، ابواب خزاين بگشاد ، و سپاه آراسته ، و لشكر عظيم مرتب ساخت ، و از آنطرف سلطان سعيد ، نيز بامداد عواطف الهى مستظهر و قوى دل گشته ، و مطمئن خاطر ابو الخير خان پادشاه اوزبك را بمدد طلبيده بنظم امور ، و نسق مصالح جمهور لشكريان توجه فرمود ، و باتفاق ابو الخير خان [ بعزم تسخير سمرقند ] از حدود « نسى » روان شد « بحدود [ تاشكند و ] خجند آمد ( ند ) ، سلطان عبد إله آگاه گشته با لشكر گران ، و جمعيت بيكران توجه نمود ، ( و ) در فصل تابستان كه از شرار آتش خورشيد تابان درياها در جوش ، و نهنگان در خروش بودند ،
[ لخواجه ] سلمان [ ساوجى ] :
هوايش ز فرط حرارت به حدى * كه چون موم ميشد دل سنگ ذايب