او اعلام داد ، از سر بهجت تمام جواب فرستاد كه صلاح در آنست كه امير برسم تفقد و اسم بيلاك چيزى پيش ملك مجد فرستد ، روز ديگر برزكور بدست يكى از خواص خود جهت ملك مجد شمشيرى و از براى قرلغ تاجى فرستاد ، قرلغ ملك مجد را گفت كه برزكور امير نامدار است ، و در پيش ارغونآقا راه و جاه تمام دارد ، مصلحت در آنست كه پيش او رويم ، ملك مجد سخن مزور مغول مزور را قبول كرد ، و روز ديگر با قرلغ و اكابر هرات بعزيمت ديدن برزكور روان شد ، هنوز در راه بود كه قرب صد سوار از يمين و يسار او [ در ] آمده ، بعد از آنكه دو مرد نامدار از مغول بقتل آورد ، او را گرفتند و دستبسته پيش برزكور بردند برزكور فرمود تا در سر « پل ركنيه » او را شهيد كردند ، و وجوه و اعيان هرات از قتل او عظيم متألم و متأثر گشتند ، و نواب و خدام او آه و افغان بايوان كيوان رسانيد :
سپاهش همه ناله برداشتند * پياده شدند اسب بگذاشتند
پس در شهور سنهء احدى و اربعين و ستمايه ، پسر او شمس الدين محمد با طايفهء از نواب و خواص پدر خود پيش شاهزاده باتو رفت ، و بنوازش پادشاهانه مخصوص گشت ، و منصب پدر به دو تفويض يافت ، و چون بهرات آمد قرلغ و امير محمد عز الدين مقدم مقدم او را استقبال نموده ، اعزاز تمام بجاى آوردند ، و حكم شاهزادهء ( جهان ) باتو ( ابن چغتاى ابن چنگيز خان ) را از روى ظاهر برغبت تمام ( و حرص مالاكلام ) امتثال نمودند ، پس شمس الدين محمد امير محمد عز الدين مقدم را عزل كرده ، با قرلغ رابطه دوستى و موافقت ( و ضابط يكجهتى و موانست ) استحكام داد ، و در اعزاز و اكرام شاهزادههاى چنگيزخانى اجتهاد و اهتمام لاكلام مينمود ، و چون پدر خود بعدل ، و بذل ، و رعايت رعيت ، و حمايت ولايت ، خود را در دلها دوست گردانيد .
تا در تاريخ سنهء اثنى و اربعين و ستمايه ، عزيمت درگاه ( شاهزاده ) باتو كرد ، و شمس الدين لاچى را قايممقام خود در هرات گذاشت ، شمس الدين لاچى در غيبت او زن ملك مجد [ الدين كاليونى ] را كه حورى بود منور ، و روحى بود مصور ، در نكاح خود درآورد ،