ملك مجد را منكوب و مخذول گرداند ، و ملك مجد بجانب او التفات نميكرد و او را رئيس و زعيم بازاريان ، و قرلغ را شحنهء خم و خمخانه و كاسه و پيمانه گفتى ، و متعلقان و نوكران ايشانرا « 1 » لت و ايذا كردى . ] « 2 »
تا شهور سنهء اربعين و ستمايه درآمد [ و ] قرلغ نجم الدين مرجان خوافى و پهلوان محمد دايه را پيش امير ارغون [ آقا ] فرستاد و عرضه داشت نمود كه ملك مجد [ كاليونى ] سر از ربقهء انقياد كشيده ، و پاى در ورطهء عناد نهاده ، و از حكم و فرمان شاهزادگان گردنكشى مىكند ، و ايلچيانرا ميرنجاند ، و فوايد و عوايد ولايت را در تصرف گرفته ، [ « 3 » و چرغ ، و باز ، و يوز و طرايف اين ديار را بگركوز ميفرستد ] ، و در هيچ مهم ديوانى با بندگان مشورت [ و التفات ] نميكند چون اين احوال بسمع ارغون آقا رسيد على الفور « برزكور » مهتر يوزبانان را با هفتصد سوار فرمود كه برود به تعجيل تمام و ملك مجد را ( گردن ) بسته ، پيش او برد ، يا بقتل رساند ، و [ گويند ] مقارن اين حال برادرزادهء برزكور [ ايسنام ] بايلچىگرى [ از پيش ارغون آقا ] بهرات آمده بود ، و در وقت مراجعت از ملك مجد توقع خدمتى كرده ، ملك مجد ده گز كرباس ، و يك جفت دوال ركاب نزد او فرستاده بود ، ايس در غضب شده رسانندهء كرباس را چند تازيانه زده بود ، و دست بسته با خود برده ، ملك ( مجد ) شمس الدين لاجى را با سى سوار فرستاده بود ، تا او را از مركب [ به زير ] كشيده ، و بسيار زده بودند ، چنان كه اگر سوكو و نجم الدين خوافى در آن محل نرسيد [ ند ] ى ايس را استخوانها نرم كرد [ ند ] ى ، و ايس اين حال را نيز بعرض ارغونآقا رسانيده بود ، و آتش غضب او التهاب يافته . پس برزكور دگر روز از اردوى ارغون آقا روان گشت ، و چون بكهدستان رسيد « 4 » بقرلغ كس فرستاده از احوال
هامش
( 1 ) - لت : بفتح اول و سكون ثانى - زدن ، كوفتن و كتك و شلاق . فرهنگ برهان قاطع .
( 2 ) - تا اينجا از زيادات نسخه مج است .
( 3 ) - چرغ : بفتح اول و سكون ثانى و غين نقطهدار - جانوريست شكارى ، و معرب آن صقر است - فرهنگ برهان قاطع .
( 4 ) - يعنى : كس فرستاده از احوال او را اعلام داد ، او از سر به جهت تمام جواب .