سنجق بريد پرچم و بركند موى طوق * گيسو گشاد بيرق و افتاد چون علم
بعد از اداى مراسم تكفين و تدفين تا مدت چهل روز امرا و اعيان حضرت آنچه رسوم و قواعد تعزيت بود باقامت رسانيدند ، و بعد از آن مردم را سياهى انداخته ، بدستور معهود خلعتها پوشانيدند ، و حضرت پادشاه اسلامپناه رضا به قضاى الهى داده [ پرتو التفات بر نظم مصالح و مهمات انداخت ، اول ] فرمود كه متروكات شاهزاده را ميان ورثه على فرايض إله [ تعالى ] قسمت نمايند ، و از شاهزادهء [ مرحوم مذكور ] سه پسر مانده بود ، ركن الدين علاء الدوله بهادر ، و قطب الدين محمد بهادر ، و معز الدين ابو القاسم بابر بهادر ، و هريك ازيشان مدتى بر سرير سلطنت [ و شهريارى ] كامياب گشتند ، و عاقبت هيچيك را كثرة جاه و سپاه دستگير نيامد ، و ملك و دولت هيچكدام پايدار نبود ، [ و آخر كار از فراز تخت اقبال بنشيب خاك ادبار گرفتار شدند »
[ رباعيه ] :
چون ميگذرد كار چه آسان و چه سخت * وين يكدم عاريت چه ادبار و چه بخت
چون جاى دگر كشيدمى بايد رخت * نزديك خردمند چه تابوت و چه تخت