روضهء سيزدهم در ذكر حوادث ( حضرت ) خاقان مغفور شاهرخ سلطان
از جملهء قضيهء كاردزدن بود حضرت شاهرخى را ، و صورت اين حال چنان بود : كه حضرت خاقان مغفور [ شاهرخ سلطان ] باوجود سعت ممالك كه اكثر ربعمسكون در زير نگين همايون داشت ، و فرمان جهانمطاعش را بمنزلهء نص قاطع ، بر رقاب ارباب ملك و خسروان مالك رقاب ، حكم روان بود ، هميشه در مقام عجز و نياز سرمسكنت بر خاك بندگى بىنياز مىنهاد ، و بتضرع و ابتهال از غرور سلطنت سريع الزوال اين ملك پرملال ، پناه به حضرت ذو الجلال مىبرد ، و پيوسته بلوازم شعار [ اسلام ] وا [ وا ] مر شرع نبوى عليه ( الصلاة و ) السلام و جمعه و جماعات اشتغال تمام ميفرمود ، روز جمعه بيست و سيوم ربيع الآخر سنهء ثلثين و ثمانمايه [ اتباع ] نداى : اذا نودى للصلوة من يوم الجمعه فاسعوا الى ذكر إله نموده ، به مسجد جامع اندرون هرات تشريف فرموده و بعد از شرايط اداى صلوة [ از مصلى برخاسته ] عزيمت بيرون آمدن كرد ، در درون مسجد شخصى نمدپوش - احمد لر نام از تابعان مولانا فضل إله استرابادى حروفى - بر صفت دادخواهان كاغذى در دست پيش آمد ، آنحضرت بيكى از مقربان فرمود كه حال او [ تحقيق نموده ] بعرض رساند ، احمد لر [ بىتحاشى ] در دويد و كاردى چون قطرهء آب در آستين [ داشت ] به شكم آنحضرت رسانيد ، اما چون در جميع احوال حفظ و حمايت حضرت [ ملك ] متعال و دعاى گوشهنشينان و اصحاب حال پناه و حصار ذات بزرگوارش بود آن كارد كارگر نيامد ، و احمد لر را [ ملازمان حضرت ] هم در مسجد پارهپاره كردند .
[ لمولانا كاتبى ] :
بر تو هر دشمن كه مثل استره تيغى كشيد * بازگشت آن تيغ و هم در سينهء او جاى كرد