چون هميشه معهود چنان مىبود ، كه هرگاه آنحضرت سوار مىشد نقارهچيان پيشپيش نقارهزنان ميرفتند ، درين حال نقارهچيان خبردار شدند ، كه آنحضرت از مصلى برخاست ، بدستور نقارها فروكوفتند ، و ناگاه بيكبار ترك كردند ، غلغله در ميان خلق افتاد كه آيا چه حال شده ، و مردم [ بسيار ] بر بام مسجد دويدند ، و درين فرصت امير علاء الدين عليكه كوكلتاش ، و امير [ جلال الدين ] فيروزشاه بر در مسجد سوار ايستاده انتظار بيرون آمدن آنحضرت مىبردند ، چون اين فتنه حادث شد ، حضرت شاهرخى امير جلال الدين فيروزشاه را طلب نموده خواست كه در محفه نشيند ، امير [ مذكور ] گفت اگر حضرت پادشاه در محفه رود حادثه عظيم پيدا شود ، و فتنهء تمام برخيزد ، [ و مردم را در حيات و ممات ترددها افتد ] پس [ حضرت ] پادشاه بدولت سوار شده نقارها بصلابت تمام فروكوفتند ، و از راه راست بازار بباغ زاغان عزيمت فرمود ، و جراحان و اطباى مسيحا دم بمعالجه و مرهم قيام نمودند ، تا آن زخم التيام يافت ،
و تاريخ اين واقعه را يكى از فضلا درين قطعه بنظم فرموده :
[ قطعه ] :
سال تاريخ هشتصد و سى بود * روز جمعه پس از اداى صلوة
قصهء بس عجيب واقع شد * در خراسان ولى به شهر هرات
كجروى در بساط چون فرزين * خواست تا شهرخى زند شد مات
بعد از آنكه بتفحص اين حال اشتغال نمودند ، از اشياى آن [ كرد ؟ ] كليدى يافتند ، عسسان [ بتجسس ] پى به خانه تيمچهء بردند كه در آن خانه بدان كليد گشاده شد ، ساكنان آن تيمچه گفتند چنين شخصى درين تيمچه طاقيهدوزى ميكرد و خلق بسيار پيش او مىآمدند ، و مولانا معروف خطاط كه [ حضرت ] شاهرخ سلطان در وقت فتح عراق او را بخراسان آورده بود و بكتابتهاى خاص رقم اختصاص به روى كشيده گفتند بدين لر اختلاط