تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 263

مساهمون:

ص٢٦٣
خوب توى حياط ايستاده بودند ، دخترهاى خوشگل رسيده هم توى اين دخترها بود ، تمام تصنيف و آواز ملتى خودشان را مىخواندند ، خيلى مقبول بود ، بعد رفتيم به اطاق درس اين بچه‌ها و دخترها و پسرها در كمال نظم روى صندليها و سر ميزهاى خودشان نشسته بودند . درس جغرافى ، درس زبان و درسهاى ديگر در اينجا تحصيل مىكنند ، از آن جمله يك زنى بود آمد نقشه از او پرسيدم ايران را نشان داد ، همه‌جا را خوب مىدانست معلوم مىشود خوب تحصيل مىكنند ، پسرها كه از اينجا تحصيلشان تمام مىشود مىروند به كارخانجات و كار مىكنند ، دخترها هم مىروند براى خدمت‌كارى خانم‌ها و زن هتل‌ها ، از آنجا شوهر مىكنند ، تا در مدرسه هستند حق شوهر كردن ندارند ، خلاصه اينجا را هم از سرباز كرده سوار شده آمديم منزل ، راحت نكرده كه وقت رفتن تياتر شد ، سوار شده رفتيم به سيرك رسيديم ، بسيار سيرك عالى بزرگ خوبى بود كه كمتر سيرك [ 221 ] به اين بزرگى ديده‌ايم ، جمعيت هم در سيرك خيلى بود ، آمديم جاى خودمان نشستيم . ديركتر اين سيرك اسمش مسيو كاره است ، بازى اسب خيلى خوب كردند ، خود اين كاره بازى اسب را خيلى خوب كرد ، استاد است ، زنى داشت اسمش مادام كاره است ، او هم بازى اسب را خوب كرد ، سه پسر دارد ، يك بزرگ و دو كوچك كه ده دوازده سال داشت ، اين سه پسر هم خيلى خوب بازى اسب كردند ، خيلى در بازى اسب اين ديركتر و زنش و پسرهايش در علم اسب‌بازى مهارت دارند و استادند ، سه بازيگر داشتند كه يك نفر آنها با دو نفر ديگر بازى مىكرد ، آن دو نفر را مثل پنبه اين طرف و آن طرف و هوا مىانداخت ، خيلى تماشائى بود كه به اين سهلى آدمها را اين يك نفر حركت مىداد ، سه نفر ديگر هم بودند كه بازى كلاه مىكردند ، كلاه‌هاى بوقى داشتند كه از اين طرف و آن طرف سيرك مىانداختند به سر هم ديگر ، مىايستاد ، يكى از آنها كلاه را مىانداخت به سر ديگرى تا هفت هشت كلاه مىانداخت رويهم ، كلاه‌ها به سر مرد كه بند مىشد ، خيلى بازىهاى خوب ، قشنگ ، مقبول كردند كه از اين بهتر نمىشود ، تمام صاحب‌منصب‌هاى نظامى و قلمى و اهل شوراى آمستردام و حاكم آمستردام با لباسهاى رسمى در سيرك حاضر بودند ، ما و همراهان هم تماما لباس رسمى پوشيده بوديم ، بعد از اتمام سيرك به منزل آمده شام خورده ، خوابيديم ، اسم رئيس باغ‌وحش و نباتات مسيو ويسطرمان بود ، مرد پير هشتاد ساله‌ايست ، اين باغ را خودش به خرج ملت هلاند رياست كرده و ساخته است و تمام اين حيوانات و نباتات را او به اينجا آورده ، در سر ميز نهار با ما نشسته بود ، تست مفصلى هم بود اما به واسطه پيرى نتوانست با ما در باغ
روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 263 | ناصر الدين شاه قاجار