كارخانه الماستراشى هم دور است ، خيلى كه رانديم رسيديم ، پياده شده از پله خيلى تنگى ، بدى بالا رفتيم ، مرد الماستراش آنجا بود ، ميزى در جلوش بود ، همهنوع و همهجور الماسى روى ميزش ريخته بود ، اسباب و چرخ بخارى دارد كه با آنها الماس را مىتراشد ، چيز تازه نيست ، بهقدر صد و پنجاه عمله دارد كه مشغول كارند ، يك الماس زرد بزرگى روى ميزش بود خواستم بخرم گفت سه چهار هزار تومان ، نخريدم ، الماس برزيل ، الماس هندى همه جورى داشت ، پرسيديم اين الماسها از كى است گفت از خود من است ، برايم مىآورند ، مىتراشم ، مىفروشم ، بعد يك تكه الماس را گذارد روى سهپايه ، گفت الماس ذوغال است و مىسوزد بنا كرد به سوزاندن ، اين را هم خودمان مىدانستيم كه الماس ذوغال است و مىسوزد خلاصه قدرى گردش كرده آمديم پائين ، سوار كالسكه شدم ، امين السلطان و جنرال مهماندار آمد توى كالسكه نشست حاكم كه آمد بنشيند يك دفعه از بالاى سر يك كاسه آب ريختند به سر حاكم ، تمام رخت حاكم تر شد [ 220 ] ، خفيف شد ، اسباب خنده شد ، خيلى متغير شد ، بعد معلوم شد كه هروقت آدم معتبرى به اين كارخانه مىآيد رسم است يك كاسه آب سرش مىريزند ، امروز هم اينطور كردند ، خوب شد كه سر ما نريخت ، خلاصه باز جمعيت زيادى بودند و رانديم براى مدرسه يتيمها ، مدرسه يتيمها را زنى بوده است در دويست سيصد سال پيش از اين خيلى صاحب دولت ، اين مدرسه را بنا كرده و تنخواهى هم در بانك گذارده كه در سال منافع او را در اين مدرسه خرج مىكنند و بچههاى يتيم را درس مىدهند ، رسيديم به مدرسه ، پياده شده داخل شديم ، رفتيم به اطاقها ، خيلى مدرسه عالى است و اطاقهاى خوب دارد ، حياتى دارد ، در اطاقها پردههاى نقاشى خوب بود ، يك رئيس پيرى اين مدرسه را دارد كه در دوگونهاش ريشهاى سفيد كمى داشت و دلش مىخواست بعد از اين همه خستگى و زحمت كه آخر كار به اينجا آمدهايم تمام اين پردهها را معرفى كند و تاريخ آنها را بگويد ، مثلا يك مجسمه اگر بود تمام تاريخ آن را مىخواست بگويد ، از آن جمله يك پسرى از تربيتيافتههاى همين مدرسه يتيمها مىرود در كشتى و تحصيل علم بحرى نموده كاپيتان شده و در جنگ هلند با اسپانيل يك شهرى را اين مرد آتش زده گرفته است ، صورت او را و شهر را و جنگ او را كشيده بودند ، حتى پارچههاى لباس او را در پشت شيشه گذارده بودند ، اين رئيس مىخواست معرفى و شرح اين جنگ را بدهد ، ديديم پنج ساعت مىخواهد ما را معطل كند هرطور بود خود را از چنگ اين مرد خلاص كرده آمديم توى حياط ، دخترهاى يتيم با لباسهاى
روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 262
مساهمون: ناصر الدين شاه قاجار
ص٢٦٢