تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 248

مساهمون:

ص٢٤٨
كوچك و سياه و خفه بود ، حوض كوچك مرمرى در آنجا بود ، شير داشت ، آب سرد و گرم ، شيرى هم دارد كه باز مىكنند از بالا آب مثل باران يا لوله آب‌پاش مىريزد به سر ، لخت شديم ، حاجى حيدر كيسه مختصرى كشيد ، خيلى زود رخت پوشيديم ، بيرون آمديم ، عزيز السلطان در مراجعت از ويلهلمس‌هو يكسر به عمارت رفته بود با ما نيامده بود ، ما هم از حمام به عمارت آمديم . در بيرون آمدن از حمام ديديم باران قطع شده است ، فردا ساعت هشت بايد از اينجا حركت كنيم به آمستردام برويم ، اطاقى كه اين دو شب گذشته در آن خوابيديم خبط كرديم ، جلو رو به ميدان واقع شده بود ، به‌قدرى صدا و قال و قيل هست كه خواب محال است ، متصل كالسكه آمدوشد و مردم هياهو [ مىكنند ] ، ميدان است ، مست مىگذرد ، فرياد مىزند ، آواز مىخوانند ، معركه است ، اين صداها و خيال اينكه بايد صبح زود برخيزيم نگذاشت بخوابيم . كشيك آقا مردك بود ، گفتيم رخت‌خواب ما را ببرد در اطاق عقبى كه دالان‌مانند بود « 204 » ، آنجا بيندازد ، آنجا نيم‌تختى بود ، روى نيم‌تخت انداختند ، تخت كوتاه بود ، پا به پائين آن مىخورد ، تنگ بود ، نتوانستم بخوابم ، باز گفتيم روى زمين جا انداختند ، بد خواب شديم ، به زحمت با كثافت اگر سه ساعت توانستم بخوابم ، صبح ساعت شش از نصف شب گذشته بيدار شديم با كمال كسالت و خستگى اينجا بچه‌ها چيز مىفروشند ، ولوسپيد « 205 » سوار مىشوند ، پشت آنها جعبه دارد توى كوچه راه مىروند و چيز مىفروشند ، سگ را هم به عراده مىبندند . بعضى اشخاص به بعضى اشخاص در دنيا خيلى شبيه هستند ، اگر خوب دقت نموده ملاحظه كنند [ 206 ] مىبينند كه خيلى اشخاص به هم شباهت دارند ، مثلا رئيس پليس اينجا خيلى شبيه بود به حاجى ميرزا عباسقلى ، يك شخصى هم بود توى اجزاى اكسپوزسين شكار كه خيلى شبيه بود به والى برادر مجد الدوله پسر عيسى خان اعتماد الدوله دائى ما كه رفت به مكه و در راه مكه مرد به عينه اين مرد كه والى بود ، طورى شبيه بود كه من گفتم والى نمرده است آمده است فرنگستان . در اينجا ترن‌واى « 206 » را با بخار حركت مىدهند ، اسبى هم دارد اما بيشتر بخارى است .
هامش
( 204 ) . اصل : در اطاق عقبى بود دالان‌مانند . ( 205 ) . اصل : فلوسپيد ، ( ولوسپيدvelocipede: دوچرخه ) . ( 206 ) . ترامواى