دختر عاشق شده بود ، پادشاه اين دختر را از دست معشوق خودش گرفت و معشوق را حبس كرد و هرچه خواست كه به وصال اين دختر برسد دست نداد تا آنكه معشوق را در حضور دختر آتش زدند ، دختر هم تا او را در حالت دار و آتش ديد فورا افتاد و مرد ، مضمون بازى اين بود ولى حركات دختر و پادشاه پيرو آمدن كشيش و التماس كه دختر به پادشاه و كشيش مىكرد و حالت آن عاشق كه در حبس و زنجير بود وداع آخرى كه با معشوق خودش كرد بسيار بامزه و خوب بود و انصافا اين دختر دختر ايطالى معركه كرد كه از اين بهتر نمىشد ، در بازى دوم هم او را آوردند بالاخانه پيش ما ديدمش ، يك طاقه شال هم به دختره دادم ، خلاصه بازى و تماشاخانه خوبى بود ، بعد از اتمام بازى سوار شده آمدم منزل ، شام را هم نخورده بودم ، نماز خوانده شام خورده خوابيدم .
روز جمعه هفتم شوال :
امروز ساعت هشت يعنى چهار ساعت قبل از ظهر از خواب برخاستيم ، پادشاه يونان با ملكه و خانواده خودش به پطرزبورغ مىرود ، از اينجا عبور مىكند ، بايد برويم گار راهآهن وينه كه در شمال شهر واقع است و از عمارت زياد مسافت دارد ، بعد از برخاستن به گار رفتيم ، [ 162 ] اميرال پوپف ، امين السلطان ، مجد الدوله و امين خلوت با لباس رسمى همراه بودند ، از زير خانه كوركو از روى پل بزرگى كه در روى ويستول است گذشتيم ، اين پل خيلى تعريف دارد ، عبور و مرور زياد از روى اين پل مىشود و بار زياد مىآورند ، از وسط پل طرامواى مىگذرد ، دو طرف راه كالسكه و عراده است ، بعد راه پياده كه محجر دارد از يكطرف كالسكه مىرود از طرف ديگر مىآيد كه بهم برنمىخورند ، از دست راست ما كالسكه و عرادهها مىرفتند از دست چپ مىآمدند ، بسيار تماشا داشت ، دهاتيها زن و مرد با اشكال و لباسهاى جوربهجور به شهر مىآمدند ، در بعضى عرادهها خوك بود در بعضى گوساله و چيزهاى ديگر از هرقبيل زياد تماشا داشت . از پل كه گذشتيم در حقيقت مثل خارج شهر است ، انبارهاى زياد ديديم كه مال دولت است ، انبارهاى طولانى بزرگ ، قراول ايستاده بود و در انبارها قفل داشت ، پرسيدم گفتند انبار اسباب قشونى است ، بعد قدرى هم در صحرا رفتيم خارج شهر تا به گار رسيديم ، در گار كالسكهها ديده شد مال كسانى بود كه از شهر براى ديدن پادشاه يونان آمده بودند مثل كوركو ، زنش ، حاكم ، نايب الحكومه و زنهاى آنها و غيره از اهل شهر هيچكس در آنجا ديده نشد كه براى تماشا و ديدن پادشاه آمده باشند . اهالى پولند به