تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 140

مساهمون:

ص١٤٠
رخت پوشيديم ، تمام صحرا و اينطرف و آنطرف راه جنگل بود ، درخت سرو ، كاج ، چيت بود ، درخت چيت جور درختهائى كه در بغله شهرستانك درآمده است اينجا خيلى بود تا چشم كار مىكرد جنگل بود و درخت ، اما زمين اينجا مثل ساير زمين‌ها كه پرگل و سبز بود و باصفا ديديم نبود . تمام خاك و زمينهاى نانجيب بود ، حتى مرغ و كلاغ و پرنده و گله گوسفند و گله خوك هم مثل آنطرفها كه ديديم و در هيجان بودند اينجاها نديديم . آبادى هم به‌قدرى كه تا مسكو ديديم اينطرف [ 105 ] تا پطر هيچ آبادى بزرگى كه معتبر و با جمعيت باشد نديديم . در استاسيون لوبان كه براى نهار معطل بوديم ، ترن راه‌آهن رسيد كه زيناويف وزيرمختار سابق ايران در آن ترن بود ، به استقبال آمده بود ، آمد توى ترن او را ديدم ، همان زيناويف است كه سابق ديده بودم ، قدرى پير شده است ، زيناويف هم توى همان ترن ما ماند كه به پطر بيايد ، و ترن هم حركت كرد و رفتيم . بايد در ساعت دو فرنگى كه دو ساعت از ظهر گذشته باشد در گار پطر حاضر باشيم ، هى رفتيم و در اطراف كارخانجات ديديم كه كار مىكرد و دود مىكرد و آبادىها نزديك شد ، اميرال پاپف هم پيش ما بود و معرفى كارخانجات و دهات اطراف را مىنمود ، تمام همراهان لباس رسمى پوشيده بودند ، عزيز السلطان هم لباس رسمى پوشيده ماشاء اللّه احوالش خوب بود ، ما هم لباس رسمى پوشيده همه منتظر ورود امپراطور بوديم و هيجانى در مردم براى ملاقات امپراطور بود ، خلاصه رفتيم و رفتيم ، هى نزديك مىشديم به گار و كسى ديده نمىشد و بسيار خلوت بود ، گويا اينجاها را قورق كرده بودند كه خلوت باشد و هيچ از امپراطور هم خبرى نبود . خلاصه تا وارد گار شديم و يواش‌يواش مىرفتيم آنجا صاحب‌منصب‌هاى تك‌تك ديديم ايستاده بودند . ده قدم مانده كه برسيم به جائى كه پياده شويم كه يك دفعه ديديم سروكله امپراطور پيدا شد ، ما هم از ترن پياده شده رفتيم پيش امپراطور دست داده تعارف كرديم . امپراطور را وقتى كه وليعهد بود و او را ديده بودم چاق بود ، اما به اين بلندى و به اين چاقى حالا نبود ، حالا خيلى بلند و چاق و گردن‌كلفت و دست‌هاى گنده داشت . خلاصه با امپراطور از جلو قشونى كه حاضر گار بودند گذشتيم و امپراطور آنها را معرفى كرد ، بعد شاهزاده‌ها ، وليعهد و پسرهاى امپراطور تمام خانوادهء سلطنت كه با امپراطور آمده بودند همه را معرفى كرد با همه دست داده آنوقت با امپراطور به كالسكه نشسته ، پالتوهاى خودمان را پوشيديم و رانديم براى عمارت ، دو سمت خيابان قشون صف « 112 » كشيده بود ولى بىتفنگ . اين قشون ملمع بود
هامش
( 112 ) . اصل : سف