عكس ما را بيندازد رخت پوشيده رفتم توى گلخانه ، عكس هم انداختم . امين السلطان از بازار بعضى جواهرات آورده بود ديده شد ، جواهرات بسيار خوب ممتازى بود ، اما خيلى گران بود ، در طهران اگر يك پارچه از اين جواهرها را صد تومان مىدادند كسى نمىخريد ، اما اينجا مىگفت هفتصد هشتصد تومان . چيز عجيب اين بود كه معاون الملك امروز اينجا ديده شد ، از راه رشت آمده بود ، امروز او را ديدم ، سرگردان بود ، چون در جزو سويت ما نيست معلوم نيست چه خواهد كرد ، خودش هم متحير است .
به سرحد اول مسكو كه رسيديم شروع كرد به جنگل سرو و سفيددار و چيت . « 111 » ابتداى جنگل از همان سرحد اول مسكو بود ، شام خورديم ، بعد از شام پرنس دالغروكى آمد ، با صاحبمنصبان و در ساعت نه از ظهر گذشته با آنكه هوا سرد بود با پرنس در كالسكه روبازى نشسته رفتيم به گار ، عزيز السلطان را هم از جلو فرستاده بوديم ، رفته بود [ 104 ] به گار ، تمام شهر هورا مىكشيدند به طورى كه صدايشان مىرفت به آسمان و همه شهر را چراغان كرده بودند و مهتابهاى سرخ و زرد و الوان مختلف روشن كرده بودند ، گارى كه حالا بايد برويم ، گار پطر است ، دخلى ندارد به آن گارى كه آن روز پياده شديم ، خيلى هم دور بود راه ، نشان قدس هم داده بوديم به پرنس به سينهاش زده بود و خيلى خوشحال بود . خيلى كه رانديم رسيديم به اطاق گار ، پياده شديم رفتيم توى اطاق ، پرنس و تمام صاحبمنصبان بودند بهقدر ده دقيقه در اطاق معطل شديم تا راهآهن حاضر شد ، رفتيم به واگن خودمان اين همان ترن است كه پيش نشسته بوديم ، تمام مردم منزلهاى خودشان را بلد بودند ، هركس رفت به جاى خودش ، اعتماد السلطنه هم با كمال كثافت و كسالت آمد توى واگن قدرى روزنامه خوانده رفت . بعد خوابيديم .
پنجشنبه 22 [ رمضان ] :
صبح را برخاستيم ، قدرى كه طى مسافت شد به ولخوا رسيديم كه رودخانهء خوبى از آنجا مىگذشت و اطراف رودخانه بهقدر نيم فرسنگش آب بود .
رودخانه و پل هم به ولخوا موسومند ، در يك ساعت به ظهر مانده به استاسيون لوبان رسيديم ، در اينجا نهار صرف شد ، در رودخانه ولخوا كرجىهاى زياد بود ، يك كشتى بخار هم ديده شد ، اطراف رودخانه همه خانه بود و خيلى جاى باصفاى خوبى بود .
ديشب كه از مسكو بيرون آمديم تمام شب بود و راه مىآمديم ، صبح كه برخاستيم و
هامش
( 111 ) . چيت : نام درختى جنگلى از انواع افراست . ( لغتنامهء دهخدا ) .