تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 142

مساهمون:

ص١٤٢
گذاردم جيبم ، بعد كه نگاه كردم ديدم الماس برليان بزرگ شمشيرم است كه افتاده توى دستم ، خيلى خوشوقت گرديدم كه الحمد للّه گم نشده و به فال نيك گرفتم . خلاصه بعد از نيمساعت صحبت با امپراطور برخاسته خواستيم بيائيم منزل خيلى هم خسته بودم كه راحت كنم [ 107 ] اميرال پاپف نه‌نه‌جون گفت بايد برويم اين شاهزاده‌ها كه به گار آمده‌اند ديدن كنيد ، ناچارا دوبدو توى كالسكه نشسته رانديم . اول به در خانهء عالى رسيديم ، تصور كرديم كه بايد حالا پياده شويم و برويم توى خانه بنشينيم صحبت كنيم ، اگرچه وضع را مىدانستم كه نبايد پياده شويم اما اينطور تصور مىكردم ، خدا رحمت كند پدر پاپف را كه وقتى رسيديم به در خانه قاپوچى را صدا كرد گفت بگو شاه آمد از اينجا گذشت ، او هم يك چيزى جواب داد و رفت تو در را بست ، بعد همينطور نصف شهر را رفته هفت نفر را ديدن كرديم ، يكساعت طول كشيد ، اگرچه زحمتى بود اما در ضمن خيلى سياحت كرديم ، مردم زياد ديديم ، كالسكهء زياد ، بناهاى عالى دولتى و غيردولتى ديديم ، وزارت خانه‌هاى معتبر ديديم ، خلاصه خيلى تماشا كردم ، بعد از يكساعت منزل آمده راحت كرديم تا رفتيم راحت كنيم گفتند شاهزاده من‌تنگر كه ديروز به پطر آمده و در عمارت زمستانى منزل دارد مىخواهد شما را ملاقات نمايد ، گفتم بيايد و دوباره لباس رسمى پوشيدم ، شاهزاده آمد ، بسيار مرد گردن كلفت قرمزروى چاق گنده‌اى بود ، دستهاى بسيار قوى داشت ، لباس منتنگر را پوشيده بود ، لباس قشنگى بود ، پسرى هم داشت خيلى خوش‌رو هردو نشستند ، فرانسه حرف مىزدند ، صحبت كرديم ، خيلى اينها رويتا و لباسا شبيه هستند به اكراد سليمانيه آنطرف‌ها ، خلاصه آنها هم رفتند . قدرى در عمارت جلو رودخانهء نوا گردش كرديم ، آدمهاى ما اغلب در هتل « 113 » ، اغلب در عمارت متفرقه افتاده‌اند ، هيچكس پيدا نيست ، دخترهاى پادشاه منتنگرو چهار ماه است كه در پطر هستند ، در ساعت هفت بايد شام رسمى با امپراطور و امپراطريس بخوريم ، نزديك به وقت با اميرال پاپف مثل عصر كالسكه نشسته رفتيم منزل امپراطور . امپراطريس [ و ] امپراطور توى اطاق ايستاده بودند بعضى از جنرالهاى بزرگ ، شاهزاده‌ها و خانم‌ها ايستاده بودند . چون امپراطور منتظر سفره بود كه حاضر شود ما قدرى با امپراطريس خانمها صحبت كرديم تا امپراطور آمد ، گفت شام حاضر است ، امپراطريس بازوى ما را بغل گرفت و امپراطور هم بازوى زن برادرش را بغل گرفت‌وآمديم سمت اطاق شام ، داخل اطاق شام شديم ، اطاق سفيد بسيار قشنگ بزرگى بود كه بال و رقص
هامش
( 113 ) . اصل : حتل
روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 142 | ناصر الدين شاه قاجار