تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 137

مساهمون:

ص١٣٧
اطريش را مىكردم و صد هزار قشون دست من است و خيلى قورت‌انداز آدمى بود ، زواتسكى ، - ايرانيها : جناب امين السلطان ، امين الدوله ، مخبر الدوله ، مجد الدوله ، امين السلطنه ، صديق السلطنه ، امين خلوت و غيره بودند ، امين همايون و آقا دائى هم پشت سر ما ايستاده بودند و بطورى به شانه‌هاى لخت اين خانم كه پهلوى من نشسته بود نگاه مىكردند كه هيچ همچه چيزى نمىشود . در اطاق جنب اين اطاق هم ميز ديگرى بود ، جنرال‌ها ، جهانگير خان ، ناصر الملك ، ابو الحسن خان [ 101 ] احمد خان و ساير در سر ميز ديگرى شام خوردند ، بعد توستى به سلامتى ما خوردند و ايم ناسيونال ايران را زدند ، ما هم به سلامتى امپراطور توستى برديم و ايم ناسيونال روسى را زدند و شام ختم شد . بعد با پرنس دالغروكى به كالسكه نشسته رفتيم به تآتر ، در طبقه دويم روبروى سن لژما بود ، دالغروكى و آميرال و امين السلطان پهلوى من نشسته بودند ، زنهاى فرنگى در طبقات بالا لخت نشسته بودند كه دست و سينه و پشت همه باز بود و خيلى زنهاى خوشگل بودند . همراهان ما نزديك سن در لژ نشسته بودند . عزيز السلطان هم مقابل آنها در لژ نزديك سن نشسته بود . چراغهاى گاز و غيره جلوه غريب داشتند ، پرده بالا رفت ، به اقسام مختلف رختها پوشيده ايستاده بودند ، اصل بازى پسر پادشاه عروسى مىكند و از طوايف مختلف با لباسهاى غريب و عجيب براى آنها مىرقصيدند كه بهتر از اين رقص نمىشود . چه پرده‌هاى دورنما كه در عقب آنها تشكيل داده بودند ، مثل عالم خيال يا بهشت به نظر مىآمد ، گويا اپراى پاريس را هم از روى اين تقليد كرده باشند ، فقط رقص مىكردند ديگر حرف نمىزدند ، خيلى آدم‌هاى خوشگل داشتند ، من به اين خوبى خاطرم نبود ، الحق بهتر از اين نمىشود ، همه قسم رقص كردند و پرده افتاد ، بعد از آنجا برخاسته آمدم به لژ نزديك سن ، مقابل لژ عزيز السلطان ، اما يك طبقه پائين‌تر ، نزديك بود ، با دوربين هم نگاه كردم ، باز پرده بالا رفت ، رقص كردند ، خيلى خيلى باتماشا بود ، باز پرده افتاد ، به كالسكه نشسته دالغروكى هم آمد پهلوى ما نشست ، هرقدر اصرار كردم خسته شدى ، برو منزلت نشد ، آمد ما را به عمارت كرملين رسانيده آنوقت برگشت ، آمديم به عمارت بعد رفتيم به خلا [ 102 ] فراموش كرده بودم كه دستمال با خودم ببرم ، سفيدى مىزد توى خلا ، دولا شدم كه سفيدى را بردارم همچه افتادم كه دستم سرم خيلى درد گرفت و خيلى خنده‌دار زمين خوردم ، بعد آمدم خوابيدم روى همان تخت‌خوابى كه آن سفر با انيس الدوله خوابيده بودم ، در آنجا باز الحمد للّه بسلامتى خوابيدم .