سليمان » و افشار است كه ييلاق ايلات « ديرن » است .
خلاصه بعد از ناهار با كمال كسالت خيلى رانديم تا آمديم جاده ، به كالسكه نشستم ، نزديك رودخانه بود ، باز راه قدرى كه رفتم اردو پيدا شد . اما راه كالسكه به دست راست توى هر ده ماهورها افتاد . پياده شده سوار شدم رفتم منزل . اردو را بالاى ده سرچم زدهاند . باران شديدى آمد [ 202 ] ، بعد باز شد . دست چپ راه امروز ده قرابوته و مشمپا بوده است ، اما من نديدم .
روز يكشنبه 17 [ ربيع الثانى ] :
بايد به جمالآباد كه خاك آذربايجان و شقاقى است برويم صبح زود از خواب برخاستم . هنوز حال نيامدهام . سوار كالسكه شده رانديم . عباس ميرزا مرخص شده رفت . به قدر نيم فرسنگى كه رفتم با [ ز ] كنار رودخانه و طرفين راه همان تپه و كوههاى نرم خاكى بود . بعد دست راست پيچيده به دره افتاديم و رودخانه از نظر محو شد در دست چپ ماند . يك سربالايى بود ، با كالسكه رفتيم بالا . آن طرف صحرا شد . همين كدوك كوچك سرحد خاك خمسه و آذربايجان است . خاك آذربايجان صحرايى شد ، ماوراى صحراهاى ديروز . صاف ، سبز ، مسطح ، وسيع ، دست راست ، چپ هم جلگه سبز شد .
گل و علف داشت ، اما در تابستان از اين صحراها عبور نمىشود كرد . به علت گرماى زياد و مگس و پشه . خلاصه بسيار صحراى باصفايى بود . اما باز تپه ماهور داشت و راه كالسكه هم سرازير و سربالا بود . منزل امروز سه فرسنگ بود . خلاصه سرازيرى بود . از كالسكه پايين آمده سوار اسب شدم . جمالآباد و اردو پيدا بود . اكبر ميرزا حاكم اينجا آمده بود ، ديدم ، واقعا عجب پسر متعفنى است . به نظر فربه و جوان مىآيد ، اما از كثرت عرقخورى و هرزگى چشمها از هم در رفته ، رو همه نفخ و باد كرده ، دو قدم راه نمىتوانست برود .