همه ملخ ما را احاطه نكردند و الا همهء ماها خفه مىشديم ، خفه ، عمده ملخها ريختند پايينتر از ما به حاصل ذرّت ، « * » قدرى هم كه باز كرورها بود آمده از بالاى سر ما گذشتند ، ما هم تند رانديم و گذشتيم ، قدرت خدا را اينجا شخص مىتواند بفهمد ؛ كه اين همه ملخ يعنى چه ؟ و كجا مىروند ؟ چه مىكنند ؟ چطور خلق شدهاند ؟ اگر حكم بشود به اين ملخها در يك روز يك شهرى را مىخورند و تمام مىكنند كه احدى با هيچ حربه و غيره چاره نمىتواند بكند . خيلى هم ملخ بزرگ درشتى بودند ، چيز غريبى بودند ، الحمد لله به خير گذشت و روى كالسكهها نريختند . همينطور رانديم تا دو ساعت مانده به بندر پطروفسكى رسيديم ، پشت آبادى بندر كوه و تپههاى سبز است ، صحراى خوبى پرعلفى دارد . بلدرچين زيادى داشت ، خود آبادى پطروفسكى هم در روى تپه است و كنار دريا .
روسها در آبادى اينجا خيلى زحمت كشيدهاند اول آبادى اينجا قدرى دور تر از اينجا بوده است و اسمش ترخو است .
بندر جلو دريا را با سنگ و آهك و سنگهاى بسيار بزرگ آورده به قدر سيصدهزار تومان خرج كردهاند و حوض كردهاند و يك راه باريكى كه كشتى داخل بشود از دريا گذاشتهاند براى اين است كه كشتى از صدمه امواج و غيره آسوده اينجا لنگر بيندازد .
عمارت خوبى هم كه حاكمنشين است و خود كنيازمليكوف ساخته است در كنار دريا درست كرده بودند و زينت داده بودند .
براى ما شهر را چراغان و آيين بسته بودند ، از بيرق و مشعل و غيره و از هر طبقه مردم بودند ايرانى ، ارمنى ، فرنگى ، داغستانى ، قزاق ، گرجى ، عثمانى و غيره و غيره پياده شديم . از جلو صف نظام گذشته وارد عمارت [ 371 ] شديم ، بيگلروف ، ناظم خلوت ،
هامش
* اصل : زرّت