تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر دوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 261

مساهمون:

ص٢٦١
دايره ، سرنا « * » زدند ، همهء زنها و پسرها ، مردها حاضر رقص بودند ، فورا بناى رقص و آواز را گذاشتند ، يك دسته زن و مرد چچنها مىرقصيدند ، دستهء ديگر قزاقها ، خيلى تماشا داشت . مردهاى چچنها بسيار قوى بنيه و درشت استخوان هستند ، همچنين زنهاشان و هيچ چچنى نيست كه اسلحه نداشته باشد ، از بچه الى بزرگ ، كوچك حتى چوپان ، دايم يك قمه در كمر و يك طپانچه دراز چخماقى در پشت به شال كمر و ده تير باروت در قطارهاى سينه دارند . خلاصه بعد از ناهار ايستاديم ، باز خيلى رقصيدند ، بعد سوار كالسكه شده رانديم تا رسيديم به منزل كه قاصديورت مىگويند . از اينجا كه ناهار خورديم هيأت صحرا و كوهها عوض شد ، آن ماهورهاى دست راست و چپ كه نوشته بودم در ناهارگاه نزديك شدند ، به راه بعد از آن دست چپ الى هرجا كه چشم مىديد ، صحرايى بود صاف ، بدون تپه و كوه ليكن پرعلف و پرخار [ 367 ] و پرگل و تك‌تك بوته زرشك و بوتهء درختهاى جنگلى كه قديم جنگل بزرگ بوده است و بريده‌اند ، حالا از ريشه بالا آمده است اما بلند نيست . دست راست به فاصلهء نيم فرسنگ كمتر تپه‌هاى پست كه همه جنگل است اما نه پربلند همين‌قدر است كه تپه را از برگ سبز پوشانده است . پشت اين تپه‌ها به مسافت زياد ، باز همان رشته‌كوه بزرگ قفقاز است و الى منزل به همينطور بود ، اما كم‌كم كه رانديم طرفين راه هم الى چند فرسخى جنگل انبوهى شد ، اما درختهاى بلند نداشت ، هيچ حيوانى در اين صحراها بجز قمرى نديدم و بعضى مرغهاى كوچك ديگر . همينطور به هر ده و آبادى كه مىرسيديم خواه اسب چاپارى كالسكه‌ها عوض بشود يا نشود جماعت چچنها ايستاده بودند با زنهاشان و غيره ، نان و نمك ، هندوانه ، خيار روى ميزى گذاشته بودند ، ما قدرى ايستاده احوالپرسى مىكرديم . خواه اذن داده شود يا
هامش
* اصل : سورنا