تاريخ كه نوشته شد وارد ولاد قفقاز شديم . در استاسيون آخرى كه بايد برسيم به ولاد قفقاز ايستاديم .
گفتند پسر بهمن ميرزا مىخواهد حضور بيايد ، احضار شد ، محمد على ميرزا نامى ، جوانى بسيار خوب ، معقول ، لباس صاحبمنصبى روس پوشيده بود ، در جنگ عثمانى همراه قشون روس در سمت الرزنة الروم بوده است . زخم جزيى هم برداشته است ، مىگفت چندى حاكم حسن قلعه عثمانلو بودم ، گريه كرد و ميل داشت همراه ما به ايران آمده نوكرى كند ، گفتم چون مهمان امپراطور و در خاك روس است [ 361 ] بايد اذن و مرخصى از امپراطور بگيرد .
جنرال ماژور وله حاكم استووراپل ، بازيسرمان ، « * » نايبش و غيره به حضور آمدند . اين حاكم هر دو پايش از چوب است و يك عصايى را هم در دست دارد ، راه مىرود ، وقتى اين جنرال سرهنگ بوده است در اردوى مشق كه جانشين قفقاز به سركشى رفته بود در مراجعت اين جنرال با بعضى صاحبمنصبان ديگر سر راه ايستاده بودند . اسبهاى كالسكه جانشين رم كرده به چهار نفر صاحبمنصب مىخورد و آنها را به زمين مىاندازد ، سايرين چندان صدمه نديدند ، اما اين پاهايش زير عراده مانده خورد شد ، هر دو پا را بريدند ، صحّت يافت ، حالا در كمال صحت و جوان بابنيهايست و حاكم استووراپل است و داماد پرنس مرسكى است .
دو شب در ولاد قفقاز مانديم ، حمام كوچكى مال حاكم بود ، رفتم همان كالسكه چاپارى كه از كنار ارس سوار شده بوديم الى ولاد قفقاز آورده بودند ، سوار شدم ، بسيار خراب و كثيف شده بود ، فنر شكستهء بد ، گفتم عوض بكنند .
شب را بعد از شام رفتم به باغ عمومى شهر كه باغ وسيعى است ، اهل شهر چراغان
هامش
* چاپ سنگى : باسميرمان