بكنم ، ما هم برخاستيم رفت بيرون ، يك نفر زن پير سياهپوش لوچ كثيف با سه نفر مرد آورد كه اين زن معلم دختر است ، آنهاى ديگر ايشيك آقاسى [ 343 ] و غيره و غيره است .
خلاصه شاهزاده تشريف برد ، ما هم رفتيم ، سوار كالسكه شده به كالسكه كه معير الممالك سفارش داده است در وينه مخصوصا براى ما ساختهاند كه ان شاء الله به تهران بياورند . با يك درشكه . حقيقتا عجب كالسكههايى هستند ، مردم زياد براى تماشاى كالسكهها جمع شده بودند ، اسبهاى مخصوص امپراطور را بسته بودند با كالسكهچيان امپراطور كه قباى زرد داشتند ، خيلى كالسكه باجلالى است ، رانديم ، از وسط شهر چند عمارت بزرگ عالى تازه مىساختند ، يعنى به سقف و پشتبام رسانده بودند ، پرسيدم گفتند بورس است يعنى صرافخانه كه صرافان و تجار آنجا جمع شده معامله پولى و دادوستد پول كاغذ مىكنند و در تنزل و ترقى مسكوكات و پول كاغذى گفتگو مىكنند .
خلاصه رسيديم لب رودخانه كه شعبهايست از دانوب كه به شهر آوردهاند ، كشتى بخار خوبى حاضر بود ، تختهبندى كرده بودند ، جمعيت زيادى از زن و مرد دم اسكله رودخانه حاضر بودند ، پياده شده رفتيم ميان كشتى ، همراهان هم آمدند ، عضد الملك ، آجودان مخصوص ، مهدى قلى خان ، جعفر قلى خان ، شاهزاده ، پسر حكيم الممالك ، آقا محمد على ، مليجك بودند . هوا ابر و سرد بود ، قدرى هم باران آمد ، در سطحه كشتى ايستاديم ، كشتى بر خلاف جريان آب به راه افتاد . سربالا ، يواش يواش مىرفت ، در كنارهها خيلى جمعيت بود ، از زير چند پل بسيار معتبر آهنى گذشتم كه براى عبور راهآهن ساخته بودند ، چند ترن راهآهن هم گذشت . اين خط راهآهن سمت مغرب و شمال مىرود به سمت روسيه و مملكت بوهم و مراوى كه متعلق به اطريش است ، خيلى رانديم تا به دهنهء دانوب بزرگ رسيديم كه اين شعبه را از آنجا دستى داخل شهر كردهاند
روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر دوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 229
مساهمون: ناصر الدين شاه قاجار
ص٢٢٩