تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر دوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 227

مساهمون:

ص٢٢٧
برود ، عكس زيادى از خودمان را به محقق داديم كه به تهران براى حرمخانه و غيره ببرد .

روز پنجشنبه 10 « * » [ رجب ] :

بايد با كشتى در روى رودخانهء دانوب گردش بكنم و ناهار را هم در كشتى ، بايد خورد . محقق آمد ، مرخص شد رفت رو به تهران تا كى برسد . بعد برادر امپراطور از ييلاق خودش با بچه‌هايش ديدن ما آمده بود ، آمد . دست داديم ، نشستيم ، بچه‌هايش هم نشستند روى صندليها ، سپهسالار هم نشست ، شاهزاده چهل و چهار سال دارد ، از امپراطور چهار سال كوچكتر است ، بنيهء خوبى داشت ، ريش زيادى دارد ، اسمش پرنس شارل لوئى ، پسر بزرگش كه 10 سال دارد ، اسمش فرانسوا ، پسر دوم « * » اسمش ازن 13 سال دارد ، پسر سوم « * » فرديناند هشت سال دارد ، دخترش مارگريت « * » ده يازده سال داشت . اين شاهزاده ناخوشى نسيان و پرحرف زدن دارد و ضاحك بلاتعجب است ، خيلى احوالاتش خنده داشت ، متصل مىپرسيد . از فلان مكان خوشت آمد ، فلان جا رفتى ، فلان جا چطور بود و اينها را مكرر بر مكرر مىپرسيد پسر و بچه‌هايش هم سؤالات مىكردند ، من بايد متصل جواب بدهم يا حرف بزنم ، مثلا از رفتن مل‌برون ما پرسيد كه آنجا رفتيد چطور بود ، تعريف آب و فواره‌ها را كردم ، گفت آن فواره‌ها كه سوت‌سوت مىكنند فش‌فش بعد پسرش هم گفت آرى فش‌فش ، فوت‌فوت . خلاصه ، زياد خنديدم ، بعد شاهزاده برخاست گفت اذن بدهيد ، اهل دربار خودم را آورده معرفى
هامش
* اصل : 9 * اصل : 2 * اصل : 3 * اصل : مرگريت