بسيار خوبى توى جنگل نزديك ديدم اما چقدر افسوس خوردم كه تفنگ نداشتم بزنم .
جلو اين تراس كه شرحش را در سياحت اول سنتژرمن نوشته بوديم ، سرتاسر معجر آهنى چدن گذاشتهاند ، البته طول اين معجر نيم فرسنگ بيشتر است .
خلاصه آمديم به راهآهن ، حاضر بود ، نشسته رفتيم پاريس شب را خسته بودم ، جايى نرفتم ، تربيت ميمونها را بسيار عجيب اينجا مىكنند ، مثلا ميمونباز صندليهاى كوچك به قدر اينكه ميمون جا بگيرد ساخته است ، گذاشته زمين ميزى در جلو براى شام خوردن ميمونهاى كوچك بسيار قشنگ بامزه آمدند روى صندليها ، با كمال ادب نشسته گاهى [ چشمها را ] خمار مىكردند با كمال متانت ، تنگهاى كوچك و گيلاسهاى كوچك گذاشته جلو ميمونها ، شمعهاى كوچك افروخته جلو هر ميمون ، يك دستمال حوله « * » كوچك گذاشته و يك دستمال سفيد هم به سينهشان بسته ، يك ميمون ديگر آشپزى و پيشخدمتى مىكرد . رخت آشپزى سفيدى پوشيده بود ، سر دو پا مثل آدم راه مىرفت . آن شخص معلم تازيانه در دست داشت ، اشاره به ميمون آشپز مىكرد و زبان فرانسه حرف مىزد ، ميمون فورا مىرفت توى يك سوراخى كه آنجا غذا و اسباب بود تا معلم زنگ مىزد فورا ميمون يك سبد پر از ميوه مىآورد و خودش مىنشست روى صندلى با استادش دست مىداد ، پا مىداد ، تعارف مىكرد . بعد آن ميوه را معلم مىبرد روى ميز ، جلو هر ميمون توى بشقابها قسمتشان را مىگذاشت ، بدون اينكه زود بخورند با كمال ادب به اتفاق هم آن ميوه را مىخوردند ، بعد از اتمام با دستمال دهنشان را پاك كرده باز چشمها را خمار كرده تكيه به صندلى مىدادند . باز ميمون آشپز مىرفت ، سبد ديگر از شراب مىآورد ، خودش سر بطرى را باز كرده به معلم مىداد . او برده به استكانهاى كوچك مىريخت . ميمونها در كمال انسانيت شراب را مىخوردند ، دهنشان [ را ] با دستمال پاك
هامش
* اصل : هوله