تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر دوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 179

مساهمون:

ص١٧٩
اشيايى كه از چوب تراشيده ساخته‌اند به شكل حيوانات و غيره . جعبهء كوچك خرازى چوب است ، آنجا پياده شده يك عصاى كثيف خريدم ، با يك آلبوم كوچك اشكال اين شهر . اينجا معبد فرانشارد است كه اين مهمانخانه هم به اين اسم موسوم است ، قدرى بالاتر رفتيم ، به معبد رسيديم ، حالا قراولخانه است ، يك نفر سرباز زرنگى آمد ، لباس سبكى يك پيراهن و غيره در تن داشت ، يك تفنگ كوتاه دوشش بود ، بلدى مىكرد . يك نفر پيرزن هشتاد ساله هم كه شغلش نشان دادن امكنه قديمهء اين جنگل است و بسيار آرام و فصيح حرف مىزد جلو افتاده مكانها را نشان مىداد ، پياده راه مىرفتيم ، اسم اين زن مادام بوو [ بود ] ، تا رسيديم به سنگهاى عجيب كه در راه بود ، اين زن پير هر قدم كه مىرفت مىايستاد ، با كمال آرامى مىگفت اين سنگ به شكل كله استخوان آدم است ، خلقت خداست نه مخلوق . بعد مىرسيديم به يك درخت بزرگ بلوط جنگلى ، باز پيرزن آنجا مىايستاد ، بيان طولانى مىكرد كه اين درخت را مادام من‌تنون كه يكى از معشوقه‌هاى لوئى پانزدهم بود به دست خود كاشته است در اينجا ، مغارى هم در اينجا بود . باز زن پير در نزديك مغار يعنى شكاف سنگ مىايستاد ، باز بيانى مىكرد كه مثلا فلان پادشاه با زن يا معشوقه‌اش نزديك اين مغاره نشسته با هم عشق‌بازى كرده‌اند ، باز مىگذشتيم تا رسيديم به جايى كه قدرى بلندى داشت و سنگهاى تخته بزرگ در اينجاها خيلى بود ، چشم‌انداز خوبى داشت يعنى به جنگل . قدرى صحرا و غيره پيدا بود . پيرزن ديگر اينجا از تفصيل دادن و بيان حالات قديم داد مردى و مردانگى را داد ، بطورىكه ما را ذله كرد ، سرباز را فرستادم كه به دو كالسكه‌هاى ما را بياور اين نزديكيها ، او رفت ، پيرزن متصل از راههاى ديگر جنگل مىرود ، از دور فرياد مىزد كه بياييد اينجاها ، مغاره‌ها و آثارهاى قديم است . مثلا يك تخته سنگى بود ، به تعجيل آمد ، گفت اين تخته سنگ به قارچ مىماند ، هوا گرم بود ، پشه زيادى هم توى جنگل بود ، الحمد لله كالسكه‌ها