تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر دوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 56

مساهمون:

ص٥٦
زانوى اسب به گل مىنشست . تا رسيديم نزديكى شهر ، تماشاچى ، رعيت از ارمنى ، مسلمان [ 236 ] خيلى بودند ، خوانين نخجوان ، سوارها ، صاحب‌منصبان روس همه پشت كالسكه اسب مىتاختند . مهربان خان پسر اسمعيل خان ، پسر احسان خان « * » گور به گور سواره مىآمد ، از او بعضى تحقيقات مىكردم . جوانك فضولى به نظر آمد ، ريش هم
هامش
* بهتر است احسان خان از قلم خود ناصر الدين شاه معرفى شود . ناصر الدين شاه در خاطرات روز دوشنبه هفتم ربيع الاول 1303 ه ق مىنويسد : « امشب كه خوابيدم ، خواب عجيبى ديدم ، لازم است اينجا بنويسم . ديدم سواره در مملكت قفقاز روس مىروم ، يك نفر مرد پياده جلو من مىرود ، مثل اينكه راهنمائى مىكند و بلدى مىكند ، من هم با او طرف صحبت مىشوم ، از عقب صدائى از مهمان‌دار روسها كه با من است آمد كه اين مرد ، احسان خان نخجوانى است كه باعث شكست ايرانيها از روسيه شد ، چرا حالا هم‌صحبت شما شده و به او التفات مىكنيد . من به او گفتم برگرد به عقب و برو ، خواهر احسان خان در آن اطاق بود ، او را خوابانده ، سيخ را فروبردم به او ، مثل يك كتابى شد كه سيخ من او را سوراخ كرد و اين عمل طورى بود كه من با روسها يعنى مخاصمه كرده‌ام . از اطاق كه آمدم بيرون ، توى حيات دم در ، حاجى معتمد الدوله را ديدم ايستاده است ، به من گفت چرا اين كار را كردى و با دولت روس به چه جرأت و اطمينان برهم زدى ، گفتم به اطمينان اينكه دو كرور سواره از عالم غيب الان در صحرا حاضر شده‌اند و بنا كردم از حياط بيرون رفتن . در آخر حياط ، حاجى ابو الحسن معمارباشى و يكى از نوكرهاى ديگر را ديدم ، پرسيدم در صحرا سواره و قشون چقدر است ، گفتند به قدر چهار كرور سواره ايستاده است ، بيرون كه آمدم تمام صحرا و محوطه را از اشخاص عجيب غريب ، خوش‌صورت ، خوش لباس ديدم ، به همهء آنها از شدت تعارف كه مىكردم سرم را خم مىكردم ، آنها هم همه به من سر فرود مىآوردند و اظهار عبوديت مىكردند . تمام صحرا از سواره و قشون سياه شده بود ، تا رسيدم به جمعى كه سردار اين سپاه بودند و نشسته بودند روى صندليها و همه طورى خوش‌صورت و خوشگل بودند كه به حد وصف نمىآيد و بخصوص يكى در وسط نشسته بود ، آنقدر وجيه و خوش‌سر و صورت و زلف و قد و تركيب بود كه امكان ندارد كسى به تصور بياورد ، جلو او ايستادم ، همه به من نگاههاى خوب مىكردند ، ديدم بدر الدوله نزديك اين خوش‌صورت وسطى ايستاده است و مىخواهد با او شوخى و مزاح كند و او تبسم مىكند ، اما خوشش نمىآيد ، دست به سينهء بدر الدوله زدم و بد گفتم و او را دواندم ، قدرى جلو آنها ايستادم و همهء اينها براى امداد من حاضر شده بودند ، بيدار شدم . » [ سازمان اسناد ملى ايران ، اسناد بيوتات ، آلبوم 93 ، ص 214 ] .