سارى اصلان و همراهان [ 223 ] آنها را بدهند ، آنها رفتند ، ما رانديم ، خودم بلدى مىكردم ، از اردوى نظامى افواج گذشتيم ، معركه بود ، بعد رفتيم تا به آخر شهر رسيديم ، حالا بايد برويم پل آجى ، در حقيقت بلد هم نيستم و كسان ديگر هم بلد نيستند ، رسيدم جايى كه كوچه باغى مىرفت ، چند رعيت آن طرف بودند ، به ابراهيم خان گفتم از آن رعايا آدمى را بياور ، پيرمرد زندهدلى قوچاقى را آورد ، گفتم راه به پل آجى از كجاست ، گفت از همين كوچه باغ ، گفتم بيفت جلو ، پابرهنه افتاد جلو رانديم ، از راههاى بسيار بسيار بد تنگ همه چاه ، قنات باريك ، گل هم بود از باران ديروز معركه بود رفتيم ، اينجاها ملك شنبهقازان است ، بعد به ملك قراملك مىرسد ، بعد از قراملك به حكيمآباد كه در حقيقت عجب زراعت و سبزىكارى مىكنند بسيار بادقت و خيلى خوب ، از حكيمآباد مىرسد به ده لكّه زير كه خالصه و از املاك حاجى ميرزا آقاسى است ، حالا دست وليعهد است ، از آنجا به پل آجى مىرود ، اما به همين مختصر به پل آجى نمىتوان رسيد . راههاى بدگل باطلاق ، پلهاى كوچك بد ، نهرهاى بسيار بد ، پنج دفعه پياده شده سوار شدم تا رسيديم به دم پل ، باز مرد و زن گدا و غيره زياد از حد دم پل را اين طرف آن طرف گرفته بودند ، خيلى جر آمدم ، آب آجى مثل دريا مىآمد ، گلآلود ، متعفن ، تند ، پل طولانى دارد ، بايد تعمير بشود ، آبش به قدر شط بغداد بود ، ترسيدم آب پل را ببرد ، نشسته راندم ، آن طرف سوار كالسكه شدم ، قونسول انگليس آمده بود ، صحبت شد . مردم زياد سواره آذربايجانى باز كلا دو طرفه صف كشيده بودند ، باز تشريفات عمل مىآوردند .
خلاصه رد شديم هوا ابر ، رگبار بود ، گاهى باران مىزد ، زمين گل و باطلاق بود ، قدرى كه رفتم دست راست توى صحراى زراعتگاه ده الوار كه دست چپ بود به ناهار افتاديم ، باران شديدى آمد همه را تر كرد ، ايستاده ناهارى خورده سوار كالسكه شدم ، راه كالسكه بد است ، زمين و راه گل بدى بود ، طرفين راه هم زراعت است كه نمىشود
روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر دوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 42
مساهمون: ناصر الدين شاه قاجار
ص٤٢