مخصوصا وقتى راجع بپرورش اسب يا طرز استعمال اسلحه يا فنون جنگى « الامان » صحبت مىكند .
اين نوع مجامع را كه بمناسبت بعضى اعياد و جشنها برپا ميشد و خوانندهء ولگردى اشعار مخدومقلى را در آنجا ميخواند خيلى دوست داشتم و خاطرهاش هرگز از ذهنم بيرون نخواهد رفت . مخصوصا در اترك كه چادر يكى ازين « بخشىها » با ما همسايه بود و غالب شبها را با ما ميگذرانيد و هرگز فراموش نميكرد دوتارهء خود را همراه بياورد . فورا جوانهاى اطراف دور او جمع ميشدند و او با آهنگها و داستانهاى پهلوانى خود همه را محظوظ ميكرد . با تلفظ شديدى از حلق كه بيشتر بصداى جقجقه شباهت داشت تا به صداى آدم تركيبات عجيبى بوجود ميآورد و آن را با نوسان تارهاى آلت موسيقى كه با نوك انگشتان مينواخت توأم ميساخت و پس از آنكه به هيجان ميآمد با خشونت بيشترى صداى آن را بلندتر ميكرد .
بميزانى كه شرح آن داستانهاى پهلوانى و جنگها با حرارتتر ميشد خواننده هم صداى خود را بلندتر ميكرد و شور و هيجان مستمعين هم بتدريج بالا ميگرفت و صحنهء منظرهء نمايش حزنآورى كه درخور اعصار بدوى مىباشد پيدا ميكرد زيرا اين جوانها كه بهيجان آمده و نالههاى عميق ميكشيدند گاهى كلاه خود را به زمين پرتاب كرده و گاهى با حركات پرشور موهاى مجعد خود را چنگ ميزدند و يك مرتبه تب و حرارت جنگجوئى آنها را فرا ميگرفت . تعجبى هم ندارد ! تعليماتى كه به اين جوانها دادهاند از هر حيث حساب شده و از آن نظر بوده است كه روح سلحشورى را در آنها بيدار كنند . بعلاوه از هر هزار نفر فقط يكى خواندن و نوشتن را بلد است : و از همان اوان طفوليت جز اسب و اسلحه و جنگ و دزدى حرفى به آنها نميزنند . بنابرين تصور آنها از همين موارد تجاوز نميكند . خود « خان جان » باشرف هم روزى كه در حضور من پسرش را راجع به موضوعى توبيخ و ملامت
سياحت درويشى دروغين در خانات آسياى ميانه ( فارسى ) — صفحة 412
مساهمون: آرمينيوس وامبرى
ص٤١٢