آن شبهاى سرد كه مجبور بودم با لباس نازك در يك خرابهء بدون سقف كه از هر طرف باد در آن داخل ميشد ، روى زمين بخوابم ، خيلى در دنج و عذاب بودم . براى تسكين و تسلى خود فكر ميكردم كه تا ايران ده روز بيشتر فاصله نداريم ولى رسيدن به آنجا چندان هم آسان نبود . تنها به راه افتادن كه از محالات بشمار مى - رفت ، قافلهاى هم كه خود را براى حركت بسوى مشهد حاضر ميكرد ، منتظر مسافرين جديد بود و دنبال موقع مناسبتر ميگشت . تركمنهاى تكه هم كه هميشه اسباب دهشت مسافرين هستند ، چندى بود كه مشغول غارت دهات شده و براى گرفتن اسير تا نزديك دروازهء هرات جلو آمده بودند . در روزهاى اول و دوم خبر شدم كه يك فرستادهء ايرانى موسوم به محمد باقر خان ، كه از طرف شاهزاده والى خراسان براى تقديم تبريك نزد سردار جوان هرات آمده است خيال دارد در فاصلهء كمى به پايتخت ايران مراجعت كند . فورا او را ملاقات و خواهش كردم مرا هم همراه خود ببرد . اين سياستمدار رفتار بسيار مؤدبانهاى داشت ولى هرقدر خواستم وضعيت فلاكتبار خود را بعناوين مختلف به او حالى كنم ابدا توجهى بجزئيات مطلبم نكرد و با اينكه از وجنات و لباس پارهام به خوبى ميشد پى به فقر و مسكنتم برد باز از من پرسيد : آيا از بخارا چند رأس اسب قيمتى همراه نياوردهاى ؟ ظاهرا از هريك از كلماتش اينطور حس ميشد كه ميخواهد پى به اسرارم ببرد . وقتى از او نااميد شدم ديگر بيش ازين دردسر برايش فراهم نكردم و چيزى نگذشت كه به اتفاق عدهاى از همان حاجيها كه از سمرقند يا قرقى باهم مسافرت كرده بوديم از هرات بيرون رفت . همه مرا ترك كردند مگر ملا اسحق آن رفيق باوفائى كه در قونگرات بدست آورده بودم . او وعدههاى مرا كه گفته بودم « در تهران اوضاع بهترى انتظار ما را ميكشد » مورد شك و ترديد قرار نداده بود . اين پسر باشرف كه برايم باقىمانده بود هر روز مواد غذائى و مختصر هيزم مورد احتياج را بوسيلهء
سياحت درويشى دروغين در خانات آسياى ميانه ( فارسى ) — صفحة 353
مساهمون: آرمينيوس وامبرى
ص٣٥٣