والاحضرت بسيار خوشش ميآمد از اينكه بدور خود چرخيدن جوخهها را تماشا كند و وقتى كه افسر با صداى رعدآسا و با كلمات شمرده دستورات كوتاه مدرسهء نظام بريتانيا را بدين ترتيب : « شانهء « 1 » چپ به پيش ! . . شانه راست به پيش و غيره . . . » به سربازان فرمان ميداد ، رضايت خاطر او تكميل ميشد .
موقعى كه باتفاق ملا اسحق وارد محوطهء مورد بحث شدم سربازان مشغول پيچيده - ترين تمرينات بودند . سربازها كاملا وضع نظامى داشتند به نحوى كه از اين حيث نسبت به سپاهيان عثمانى كه چهل سال است مشق مىكنند داراى برترى و مزيت بودند و اگر غالبشان كفش نوكتيز كابلى به پا نداشتند و شلوار كوتاهشان بوسيله ركاب كشيده نشده بود و هرآن بيم پاره شدن آن نميرفت ، ممكن بود آنها را با قشون اروپائى عوضى گرفت . پس از آنكه چند لحظه تمرينات را تماشا كردم به سمت در تالار پذيرائى رهسپار شدم . عدهء زيادى از مستخدمين و سربازها و انواع ارباب رجوع راه را مسدود كرده بودند و اگر راه را برايم باز كردند و گذاشتند به آسانى داخل تالار بشوم براى خاطر عمامهء عظيمى بود كه بسر گذاشته ( همقطار من هم همين كار را كرده بود ) و شبيه به عابدى شده بودم كه در نتيجهء يك مسافرت طولانى كاملا خسته گرديده است . شاهزاده به همان هيئتى بود كه شرح دادم . و وزيرش در دست راست پشتسر او قرار گرفته و مستخدمين ديگر در كنار ديوار با ملاهاى هرات به ترتيب صف كشيده بودند ؛ در ميان آنها يكنفر ايرانى هم بنام امام ورديخان ديده ميشد كه در نتيجهء گناهان مختصرى كه در مشهد ( جام ) مرتكب شده به اين سرزمين پناه آورده بود . « مهردار » و چند نفر ديگر از محارم در مقابل شاهزاده ايستاده بودند . همانطور كه نقش درويشى اقتضا ميكرد در موقع ورود بطريق معمول سلام كردم و بدون اينكه باعث تعجب كسى بشود سر را خم كرده مستقيما
هامش
( 1 ) - اين قسمت در متن به زبان انگليسى نوشته شده .