را خريدارى نمايم . همچنين مرا متقاعد نمود كه مانند ساير حاجيها با مختصر وجهى كه برايم باقىمانده است كالاهائى بخرم كه فروشش سود حتمى داشته باشد . مانند چاقو و سوزن و نخ و بلورآلات و پارچهء مخصوص كيسههاى بخارائى و بالاخص نوعى عقيق « بدخشان » كه درينجا با قيمت بسيار نازل بدست ميآيد . ميگفت براى امثال ما زوار كه مجبوريم از ميان ايلات مسافرت كنيم تنها وسيلهء استفاده براى رفع احتياجات ضرورى همين است و بس زيرا بوسيلهء يك سوزن يا چند دانهء شيشهاى « منجوق » ممكن است نان و خربوزهء يك روز تمام ما تأمين شود . با نگاه اول فهميدم كه آن فرد نيكوطينت راست مىگويد و همان روز باتفاق ملاى « قونگرات » قسمتى از خريدهاى فوق را انجام دادم و در نتيجه خورجينم كه تا نيمه از نسخ خطى انباشته شده بود بوسيلهء چاقوهاى مختلف و امثال آن لبريز شد . به اين ترتيب در آن واحد هم عتيقهچى ، هم خوردهفروش ، هم حاجى و هم ملا بودم . به غير از اينها مشاغل فرعى ديگر هم از قبيل دعاى خير و « نفس » كردن و دادن تعويذ و طلسم و چيزهاى شگفت ديگر داشتم .
واقعا تضاد عجيبى است ! درست يكسال قبل ، در آن واحد چندين كار انجام مىدادم درصورتىكه حالا در پايتخت انگلستان بين چهار ديوار منزوى شده روزى هشت تا ده ساعت وقتم را با سياه كردن كاغذ مىگذرانم . آنجا سروكارم با چادرنشينانى بود كه از بين اشياء شيشهاى همراه من ، درخشندهتر از همه و از تعويذها هركدام حاشيهاش پهنتر و به رنگ ارغوانى بود ، انتخاب ميكردند . اينجا سروكارم با ناشرين كتب و مردمى متكبر است كه تقاضاهاشان به كلى با توقعات يك جوان آراستهء تركمن يا يك دختر سبزهء « جمشيدى » تفاوت دارد .
بسيار تعجب كردم وقتى در كارشى به مؤسسهاى براى تفريح و تفرج عمومى برخوردم كه نظير آن را به اين بزرگى نه در بخارا نه در سمرقند و حتى در ايران
سياحت درويشى دروغين در خانات آسياى ميانه ( فارسى ) — صفحة 299
مساهمون: آرمينيوس وامبرى
ص٢٩٩