هم دستبردار نبود بعجله رفتم دنبال الاغم آن حيوانرا از پلهها بالا آورده بدون ملاحظهء قاليها او را تا داخل اطاق كشاندم . آنوقت در ميان قهقههء خندهاى كه اين عمل ببار آورده بود بعجله كولهپشتى خود را باز كرده تكهپارهها و كتاب كهنههائى را كه در خيوه جمعآورى كرده بودم جلوى پايش پهن كردم . با كمال تعجب نگاهى به اطراف خود انداخته از روى يأس پرسيد آيا چيز ديگرى ندارم كه نشان بدهم . حاجى صالح از موقع استفاده كرده هويت مرا برايش توضيح داد و از خلق پاكم صحبت كرد و از مقصدى كه درين مسافرت در پيش دارم او را آگاه ساخت . از كوچكترين جزئيات با دقيقترين وجهى يادداشت برداشته شد و در تمام اينمدت مأمور وصول بطور معنىدارى مرا نگاه ميكرد و سر خود را تكان ميداد . وقتى كار او تمام شد فورا وقايعنويس ( مخبر ) وارد عمل گرديد . اول نام هريك از مسافرين را با نشانى و توضيحات زياد سئوال كرد . بعدا هر اطلاع و خبرى را كه در نتيجهء استنطاق از فردفرد ما بدست آورده بود يادداشت نمود . از همهچيز گذشته اين تحقيقات و بررسيها بسيار مضحك مينمود زيرا مربوط ميشد به خيوه كه با بخارا هم زبان و هم مذهب مىباشد . علاوه بر آن هردو شاهزادهنشين از قرنها اينطرف هممرز و مجاور هستند و پايتخت هردو بيش از چند منزل از هم فاصله ندارد .
همهچيز دوستانه حل شد و فقط اختلافى كه پيش آمد در سر توقفگاهى بود كه بايد ابتدا در آنجا پياده شويم . مأمور وصول انبار گمرك را پيشنهاد ميكرد .
شايد اميد داشت بدينوسيله چيزى اخاذى كند يا آنكه مرا بهتر به معرض امتحان درآورد . برعكس حاجى صالح كه در بخارا نفوذ كامل داشت و ازين ببعد در ميان قافله برترى كامل براى خود قائل بود ميخواست ما را در تكيه منزل بدهد . بدون آنكه منتظر نتيجهء صحبت شويم فورا از خاك مير خارج شديم . بيش از نيم ساعت راه نرفته بوديم كه در ميان صحارى خرم و باغهاى قشنگ و مزارع سرسبز « بخاراى شريف »
سياحت درويشى دروغين در خانات آسياى ميانه ( فارسى ) — صفحة 224
مساهمون: آرمينيوس وامبرى
ص٢٢٤