گلوى حيوانات باركش به كار مىخورد . هيچكدام از ما كاملا صحيح و سالم نبوديم .
همه كوفته و نيمهجان بوديم و فقط باميد نجات آتيه هنوز دست و پا ميزديم .
ديگر قادر نبودم از پشت مركب بلند بالاى خود بدون كمك پائين بيايم . مرا روى زمين خواباندند مثل اينكه آتش شديدى امعاء مرا ميسوزانيد و سردرد مرا بىحس كرده بود . ولى اگر بخواهم كوچكترين ميزانى از زجر تشنگى بدست بدهم عمل عبثى انجام دادهام . جدا عقيده دارم كه خود مرگ هم با عذاب به اين شديدى توأم نيست . مقابله با مخاطرات ديگر را هرگز از قوهء خود خارج نميدانستم ولى درينجا حس ميكردم خورد و ناتوان و منهدم شدهام و اينطور بنظرم ميآمد كه آخر عمرم نزديك شده ، نزديك ظهر مجددا قافله به حركت آمد و خواب سنگينى مرا در ربود و طرف صبح وقتى چشمها را باز كردم ديدم در يك كلبهء گلى در ميان اشخاص ريش بلندى نشستهام فورا فهميدم اينها فرزندان ايران هستند ، آنها به من گفتند :
شما كه حاجى نيستيد ! قدرت جواب دادن نداشتم . نميدانم اول چه مايع گرمى بخورد من دادند و كمى بعد مخلوطى از شير ترش و آب نمك ( كه آيران ناميده مىشود ) هم بر آن مزيد كردند . اين دواها حال مرا بهتر كرد و به راه افتادم .
آنوقت تازه فهميدم من و همقطارها مديون مهماننوازى چند تن بردهء ايرانى هستيم كه در ده ميلى بخارا مأموريت دارند در وسط صحرا گلهء اربابهاى خود را محافظت كنند . جيرهء آنها عبارت از كمى آب و نان است و مقدار آن بقدرى ناچيز مىباشد كه هرگز نميتوانند ذخيرهاى براى خود فراهم كرده با اينحال اين آوارگان از وطن مضايقه نكردند از اينكه مختصر قوت لايموت خود را بين ملاهاى سنى يعنى بدترين دشمنان نوع خود تقسيم نمايند . وقتى ديدند به زبان مادرى آنها حرف ميزنم احترام زيادى نسبت به من گذاشتند . البته در بخارا زبان فارسى متداول است ولى عينا مثل زبانى كه در خود ايران حرف ميزنند نيست .
سياحت درويشى دروغين در خانات آسياى ميانه ( فارسى ) — صفحة 221
مساهمون: آرمينيوس وامبرى
ص٢٢١