فصل نهم بين خيوه و بخارا - يك قلندر خانه - دراويش ترياكى - عبور از جيحون -
گذرنامهء من - خرها در كشتى - يك بازار قيرقيز - مباحثه راجع بزندگى صحرانشينان - نتايج يك الامان - اعلام خطر وحشتناك - مجددا وارد صحرا ميشويم - علائم شوم - شترها به آخرين رمق خود رسيده بودند - يكى از ما از تشنگى تلف مىشود - عمل هوسآميز و نتايج آن - تباد - خود را مرده تصور ميكنم - بردگان ايرانى - يك بچه - افسران اسير اطراف بخارا - بلبلها و لكلكها .
و ما موقع ظهر از ميان دم سوزان و آلودهاى كه تارهاى مغز را آب مىكند عبور ميكرديم . . .
من در دشت گردآلودى كه ريكهاى متحركش به لباس راهراه ميماند فرو ميروم . ( ويكتور هوگو )
وقتى همهچيز براى مسافرت مهيا شد افراد كاروان يكى بعد از ديگرى وارد حياط پرسايهء تشباز شدند . آن روز براى اولينبار به قدر و منزلت و نوع دوستى اهالى خيوه نسبت به گدايانى كه قافله را تشكيل ميدادند پىبردم . در تمام كاروان تنها آنهائى كه خيلى خسيس بودند هنوز لباسهاى مندرس قديم را در برداشتند و الا عموما دوستان من بجاى كلاههاى نمدى از شكل افتاده و مندرسى كه در موقع توقف نزد يموتها بسر داشتند عمامهء سفيد برف مانندى بسر پيچيده بودند .
كولهپشتىها بهتر بارگيرى شده بود از همه مهمتر هريك از زوار براى سوارى خود الاغ كوچكى تهيه كرده بودند . وضع شخصى من هم خيلى بهتر شده بود زيرا