نظامى ببخارا فرستاده بود پس از مدتى توقف موقعى كه ميخواست باستانبول مراجعت كند خائنانه كشته شد .
انتقادات شكر اللّه باى كه با اعتماد علنى خود صحت عنوان مرا قبول داشت و بخصوص حرارتى كه در بيان آن بخرج ميداد ، برايم فوق العاده اسباب تعجب شده بود . با خود ميگفتم اين شخص حالا كه غالبا مرا مىبيند اگر راجع بصفت درويشى من شكى در دل راه داده باشد ناچار بهويت واقعى من هم پى برده است . و از كجا كه حالا عقايد و سوء ظنهاى مختلف ديگرى كه به كلى با سابق تفاوت دارد بدلش راه نيافته باشد . اين مرد نيك طينت هنگام جوانى خود در سال 1839 در هرات مأموريتى نزد سرگرد « تد » « 1 » داشته و پس از آن بعناوين مختلف و بكرات در سن - پطرسبورغ مقيم بوده است و از فرنگيهائى كه در قسطنطنيه با آنها محشور بوده و خاطرهء دوستانهاى از آنها داشته . هميشه با من صحبت ميكرد . آيا ممكن نيست به همين دليل كه به طرز فكر ما آشنا بود و ميدانست تا چه اندازه در تفحصات و تجسسات علمى ساعى هستيم حسن نيت بخرج داده مرا از حمايت خود برخوردار كرده بود ؟ اين را نميدانم ولى موقع خداحافظى تصور ميكنم ناگهان اشكى در پلك چشمش مشاهده كردم :
خدا ميداند سرچشمهء اين اشك كجا بود ؟
آخرين دعاى خير را هم در حق خان كردم او مرا دعوت كرد كه در موقع مراجعت از خيوه عبور كنم زيرا قصد داشت باتفاق من نمايندهاى به قسطنطنيه اعزام دارد تا به عادت معمول فرمان خانات را از دست سلطان جديد بنام او دريافت دارد .
در جواب به ذكر كلمهء « قسمت » اكتفا كردم يعنى هركس بخواهد برآينده سبقت جويد مرتكب گناه شده است . آنچه را قسمت براى ما مقدر كرده بعد خواهيم ديد . وقتى خيوه را ترك گفته براى دوستانى كه بجا گذاشته و آشنايانى كه آنجا پيدا كرده بودم آرزوى موفقيت كردم ، نزديكيك ماه ميگذشت كه من در اين شهر بودم .
هامش
( 1 ) -Todd