به اين « اماندردى » بگو يك مرد باشرف و وجدان نبايستى باظهارات پوچ يكنفر بىنماز « 1 » مست مانند اين افغانى گوش بدهد . با مذهب اشخاص نميتوان بازى كرد و بكيفر عمل خود نرسيد . به زودى ترتيبى پيش خواهد آمد كه او بهيچكس نتواند ازين گونه اتهامات وارد آورد . همين كه به خيوه برسيم به او نشان خواهم داد كه سوءظن نارواى او متوجهء چه كسى بوده است . »
كلمات آخر را با چنان شدتى ادا كردم كه تمام كاروان شنيدند و ديگ غضب همقطارها كه مخصوصا آنهائيكه فقيرتر بودند سخت به جوش آمد و اگر آنها را آرام نميكردم براى امير محمد آن افغانى تهمتزن خيلى گران تمام ميشد . هيچكس باندازهء كاروانباشى از حرارت و تعصبى كه آنها بنفع من بخرج ميدادند تعجب نكرد و در مورد تظاهراتى كه پشتسرهم اتفاق ميافتاد به تكرار فرمول خدايم بيلير ! خدايم بيلير ! ( خدا ميداند ) اكتفا ميكرد ، رويهم رفته او مرد نازنينى بود و بد هيچكس را نميخواست ولى هرچه باشد مشرق زمينى بود و نه از راه بدجنسى بلكه از راه كنجكاوى و كشف اسرار اصرار داشت مرا يكنفر خارجى با لباس مبدل بداند . در عين حال موضوعى كه عجيب به نظر ميآمد اين بود كه چون در گمشتپه شنيده بود من در امر كتابشناسى وارد هستم لذا مضايقه نداشت كه از من تعليماتى بگيرد و سؤالات متعدد راجع به جدالهاى مذهبى بنمايد . عمل ماهرانهء من جلوى خطر آنى را گرفت ولى با كمال تأسف مشاهده ميكردم كه تمام سوءظنها بر طرف نشده و برعكس در هر قدم اضافه مىشود و به خوبى دريافتم كه در ضمن حركت برداشتن كوچكترين يادداشت كار بسيار مشكلى است . ديگر ترديد داشتم نام منزلهاى مختلف را از راهنما بپرسم و اين مطلب مرا بخصوص از آن جهت معذب ميساخت كه باوجود وسعت صحرا چادرنشينانى كه در واحهها سكنى دارند براى هر نقطه و هر بلندى و هر درهاى
هامش
( 1 ) - بىنماز كسى است كه تارك الصلاة باشد .