محلى كه ما توقف كرده بوديم تا چشم كار ميكرد اراضى زيبا نمايان بود . در سمت مغرب درياى خزر مانند بسترى از ابر آبىرنگ به نظر ميرسيد . كوههاى ايران بطور مبهم آخرين حد افق را نشان ميداد ولى جالبترين منظرهء جلگهء بىپايانى بود كه نسبت به وضع ما جنوبى محسوب ميشد و در نقاط مختلف آن دستههاى گوناگون از چادرهاى ايلياتى مانند لانهء موش كور به چشم مىخورد . تقريبا تمام سرزمين اترك و خود رودخانه در زير پاى ما پيدا بود و در نقاطيكه رودخانه از بستر خود خارج ميشد گوئى به همان اندازه درياچههائى تشكيل شده است . همسايگى با ايل « كم » مستلزم چند نوع احتياط بود يعنى قولخان كه تصميم گرفته بود شبانه از آنجا عبور كند چنين ادعا ميكرد . لذا قراولهائى گماشتيم كه ساعت بساعت عوض ميشدند و مواظب هرگونه علامت مظنونى بودند .
وقتى مطلع شدم اين منزل در انتهاى سرحد صحرا واقع است و مشايعين ما مراجعت خواهند كرد خواستم از اين فرصت استفاده كنم و در همان حينى كه همقطارها به استراحت ميپرداختند بعد از ظهر خود را صرف مكاتبه نمايم . به غير از كاغذهاى يكبرگى كوچك كه لابلاى لباس ضخيم بخارائى پنهان كرده و محرمانه يادداشتهاى مختصر روى آن مينوشتم دو برگ ديگر كاغذ سفيد لاى قرآنى كه حمايل كرده بودم جوف كيف كوچكى همراه داشتم روى اين كاغذها دو نامه يكى را براى تهران بعنوان حيدر افندى و ديگرى را بعنوان خانجان نوشتم و از او خواستم كه نامهء اولى « 1 » را به مقصد برساند .
صبح فرداى آن روز پس از يك راهپيمائى چهار ساعته به كرانهء اترك واقعى
هامش
( 1 ) - در موقع مراجعت به ايران اين كاغذ را در بايگانى سفارت تركيه يافتم . دوست دليرم خانجان آن را بانضمام چندين يادداشتى كه از گمشتپه نوشته بودم بادقت و مواظبت هرچه تمامتر روانه كرده بود .