سخت متأثر شدم . بدون شك حاجى بلال عزيزترين دوست من محسوب ميشد ولى نسبت به بقيه نيز بدون تفاوت از صميم قلب و با حرارت هرچه تمامتر ابراز محبت كردم . چون در مدت بيست روزى كه بين اترك و جيحون فاصله بود و ديگر آب آشاميدنى بدست نميآمد لذا برفقا نصيحت كردم كه فرصت را غنيمت شمرده تا مىتوانند چاى بنوشند . همه حرف مرا قبول كردند و سماورها از هر طرف به كار افتاد . منهم نان تازه را در ميان گذاشتم سورى برپا نموديم و تا مدتها بعد از آن هميشه از ظرافت و فراوانى نعمت اين ضيافت كه بمناسبت جمعيت خود ترتيب داده به خوبى ياد ميكرديم .
در فاصلهء اينمدت كاروانباشى هم كه براى عبور از صحرا مأمور راهنمائى و حمايت ما بود وارد شد خيلى اهميت ميدادم كه بنحو آبرومندى به او معرفى شوم لذا خود را با ساير زوارى كه به سرپرستى حاجى صالح و مسعود براى معرفى شدن ميرفتند مخلوط كردم . اين دو نفر در بين راه از من و نقشههايم براى كاروانباشى صحبت كرده بودند . به آسانى ميتوان درك كرد تا چه اندازه متعجب و بلكه متوحش شدم وقتى كه امان دردى ( اسمش اين بود ) اين تركمن چاق و گنده و خوش معاشرت كه با تمام رفقايم با احترام زياد رفتار ميكرد از من با سردى محسوسى پذيرائى نمود . هرچه بيشتر حاجى صالح سعى ميكرد مرا داخل صحبت كند همان اندازه او خود را بيعلاقه نشان ميداد و وقتى زياد تحت فشار قرار گرفت گفت : مدتى است اين حاجى را ميشناسم و ديگر بيش از اين نتوانستيم از او حرفى بيرون بكشيم . تا ميتوانستم سعى كردم قلق و اضطرابى را كه ازين رفتار بر من عارض شده بود كتمان كنم و موقعى كه ميخواستم خارج شوم متوجه شدم كه كه الياس نگاههاى غضبآلودى به امير محمد مياندازد و يك مرتبه پرده از هويت او برداشته گفت : اين ترياكى بىشعور به اقرب احتمال مسبب تمام اشكالات
سياحت درويشى دروغين در خانات آسياى ميانه ( فارسى ) — صفحة 122
مساهمون: آرمينيوس وامبرى
ص١٢٢