بطور مساعده تحويل داديم . حاجى بلال يك فاتحه خواند و الياس دستى بريش خود كه در حقيقت فقط عبارت از چند تار موى تنك بود كشيد و بدين طريق معامله ختم شد و ما ديگر مطلبى نداشتيم جز آنكه از او درخواست كنيم هرچه زودتر راه بيفتيم و درين خصوص او بهيچوجه زير بار وعدهء صريح نرفت زيرا موضوع مربوط بكاروانباشى يعنى فرستادهء خان بود كه بايستى با گاوميشهايش همراه قافله حركت كند . در ظرف چند روز براى حركت به سمت اترك كه ميعادگاه بود حاضر شديم و از آن به بعد من بيش از پيش عجله داشتم گمشتپه را ترك كنم . حقيقة هم در آنجا وقت عزيز ما بسيار تلف شده بود . فصل گرما بسرعت نزديك ميشد و اين خطر در پيش بود كه آبهاى باران مخصوصا آنچه در بركههاى صحرا ذخيره شده بود بيش از پيش ناياب شود .
از طرفى زمزمههاى نامربوطى كه در اطراف شخص من جريان پيدا كرده بود كمكم داشت مرا ناراحت ميساخت با اينكه عموما همه مرا درويش مقدسى بيش نميدانستند معهذا بعضى از اشخاصى كه عادت بحدسيات چرند دارند اصرار داشتند كه من آدم متنفذى هستم و از طرف سلطان عثمانى مأموريت سياسى دارم و در نزد سفير تركيه در تهران داراى اعتبار بىحد و حصر بوده هزار تفنگ در اختيار دارم و مأمورم نقشههاى اسرارآميزى را بر ضد روسيه و ايران اجرا كنم . اگر اين گونه اخبار در آشوراده به گوش روسها ميرسيد قطعا آن را شوخى ميپنداشتند ولى معذلك اگر بفكر ميافتادند از احوال اين خارجى كه توجه همه را به خود جلب كرده است استفسار نمايند و تغيير لباس مرا كشف كنند حتما كارم بتوقيف ميكشيد و ممكن بود تمام عمر طول بكشد . بنابراين كرارا بحاجى بلال التماس ميكردم هرچه زودتر دور بشويم يا لااقل گمشتپه را ترك كنيم ولى از موقعى كه الياس با ما قرارداد بست بىتابى حاجى بلال هم مبدل بخونسردى كامل گرديد و چون دوباره اصرار كردم بناى ملامت را گذاشت و گفت : عجله بيمعنى فايده ندارد و نبايد با تقدير مخالفت نمود و تو
سياحت درويشى دروغين در خانات آسياى ميانه ( فارسى ) — صفحة 95
مساهمون: آرمينيوس وامبرى
ص٩٥