تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 7952

مساهمون:

ص٧٩٥٢
- خوش آمديد آقاى شوفر ببخشيد . انشاء اللّه بعد تلافى مىشود . كاميون وارد صحن انبار شده ايستاد . على اكبر : حمال‌باشى ، حمال‌باشى . پاسخى داده نمىشود . حمال‌باشى ، حمال‌باشى ، خير خبرى نيست . نزد يكى از حمالها رفته . پس حمال‌باشى كجاست ؟ - چه مىدانم كدام گور است . - لا إله الا اللّه . عجب مصيبتى گرفتار شديم . حمال ديگر نزديك شده [ مىگويد ] ارباب يك پول چائى به من انعام كن تا حمال‌باشى را نشان بدهم . - بيا ، اين پنج ريال هم مژدگانى نشان دادن حمال‌باشى . - توى آن كاميون زرد ، كت سبز رنگ پوشيده ، كلاه ندارد ، سرش هم كچل است . على اكبر به سمت كاميون دويده ، حمال‌باشى را پيدا مىكند . سلام حمال‌باشى . - عليك ارباب ، چه فرمايشى . بارها را پائين بياور . - عذر مىخواهم من الان هزار كار دارم . چند كاميون قبل از شما وارد شده اقلا تا عصر ما كار داريم . على اكبر - خدايا ، خداوندا ، گندم خروارى سيصد تومان را تنى سيصد تومان مىدهند . كرايه ، افت و اين پولها را هم كم كنى چه به ما مىرسد . آن‌وقت هم اين‌همه زحمت . اين‌همه رشوه . حالا حمال‌باشى بيا پائين حرفى دارم . - چشم . - ما را معطل نكن . لوطىگرى كن . - حمال‌باشى - آخر اينجا اداره است ، كارش حساب دارد . من نمىتوانم از قانون خارج شوم . آن‌كه ديروز تا حال معطل است بگذارم شما كه حالا وارد شده‌ايد بارگيرى كنم . - لا إله الا اللّه . اين هم كار شد ، اداره شد ، حمال‌باشى اين پنج تومان را بگير بارها را خالى كن . - ببخشيد ما حقوق بريم ، هرگز به اين چيزها از قانون خارج نمىشويم . مىخواهى پدرم را دربياورند . - بيا بيا حمالباشى ، ما كه مىدانيم كار از چه قرار است . - بسيار خوب ، ما اهل اين كارها نيستيم . عيسى به دين خودش ، موسى به دين خودش و مىرود سراغ كاميون . على اكبر سرگردان تو آفتاب گرم ، هر دقيقه هم شوفر بوق مىزند و صدا مىكند . باز
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 7952 | قهرمان ميرزا عين السلطنه