- خوش آمديد آقاى شوفر ببخشيد . انشاء اللّه بعد تلافى مىشود .
كاميون وارد صحن انبار شده ايستاد .
على اكبر : حمالباشى ، حمالباشى . پاسخى داده نمىشود . حمالباشى ، حمالباشى ، خير خبرى نيست . نزد يكى از حمالها رفته . پس حمالباشى كجاست ؟
- چه مىدانم كدام گور است .
- لا إله الا اللّه . عجب مصيبتى گرفتار شديم .
حمال ديگر نزديك شده [ مىگويد ] ارباب يك پول چائى به من انعام كن تا حمالباشى را نشان بدهم .
- بيا ، اين پنج ريال هم مژدگانى نشان دادن حمالباشى .
- توى آن كاميون زرد ، كت سبز رنگ پوشيده ، كلاه ندارد ، سرش هم كچل است .
على اكبر به سمت كاميون دويده ، حمالباشى را پيدا مىكند . سلام حمالباشى .
- عليك ارباب ، چه فرمايشى . بارها را پائين بياور .
- عذر مىخواهم من الان هزار كار دارم . چند كاميون قبل از شما وارد شده اقلا تا عصر ما كار داريم .
على اكبر - خدايا ، خداوندا ، گندم خروارى سيصد تومان را تنى سيصد تومان مىدهند . كرايه ، افت و اين پولها را هم كم كنى چه به ما مىرسد . آنوقت هم اينهمه زحمت . اينهمه رشوه . حالا حمالباشى بيا پائين حرفى دارم .
- چشم .
- ما را معطل نكن . لوطىگرى كن .
- حمالباشى - آخر اينجا اداره است ، كارش حساب دارد . من نمىتوانم از قانون خارج شوم . آنكه ديروز تا حال معطل است بگذارم شما كه حالا وارد شدهايد بارگيرى كنم .
- لا إله الا اللّه . اين هم كار شد ، اداره شد ، حمالباشى اين پنج تومان را بگير بارها را خالى كن .
- ببخشيد ما حقوق بريم ، هرگز به اين چيزها از قانون خارج نمىشويم . مىخواهى پدرم را دربياورند .
- بيا بيا حمالباشى ، ما كه مىدانيم كار از چه قرار است .
- بسيار خوب ، ما اهل اين كارها نيستيم . عيسى به دين خودش ، موسى به دين خودش و مىرود سراغ كاميون .
على اكبر سرگردان تو آفتاب گرم ، هر دقيقه هم شوفر بوق مىزند و صدا مىكند . باز
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 7952
مساهمون: قهرمان ميرزا عين السلطنه
ص٧٩٥٢