- اينكه حرف نشد .
- نشد كه نشد . آنقدر بمان تا جانت در رود .
شوفر - افشار آن معطلى سر خرمن اين هم اينجا ، كلكش را بكن . پول مىخاد . پول .
على اكبر - تو برو راضيش كن .
شوفر مىرود و درگوشى حرف مىزند . بعد نزد على اكبر آمده [ و پس از ] يكى دو مرتبه رفتوآمد سرگوشى طول كشيده . بالاخره صد سه را از روى بيست و يك خروار گرفته با پنج تومان رشوه و تحصيلدار امر مىكند ، برو ، برو .
بلق ، بلق ، بلق ، لا إله الا اللّه ، رد نمىشه ، پيادهرو نمىره ، بلق ، بلق ، باجى رد شو . خانم رد شو . همشيره رد شو .
- واىواى ، آىآى ، آقاى شوفر دست راست ، دست راست ، واى پدرم ، واى جدم ، ديدى مىخواست اتومبيل را لامذهب خورد كنه . مگر اين خيابانها براى اينهمه اتومبيل ساخته شده . به ما چه كه روسيه فشنگ نداره ، تفنگ نداره ، تو كه فنگت نبود ، جنگت چه بود .
با هزار ماجرا دم درب بزرگ ادارهء اقتصاد ( قلعه كهنه ) [ مىرسند ] .
- آژان دم در - اوهوى ! كجا ميرى بايست . مگر طويله است .
- پس كجاست . آژان پدرسوخته چه افاده دارد .
شوفر كه از اوضاع خيابان خيلى اوقاتش تلخ بود بنا كرد ناسزا گفتن .
آژان متغير شده گفت : پدرسوخته اينجا طويله نيست ، گاراژ نيست ، غدغن است بفهم .
شوفر - خير مىروم ، اداره است . آنهمه اتومبيل هم آنجا ايستاده بار خالى مىكنند .
- آنها اجازه دارند ( با تشدد ) . تمام اجازه دارند شاگرد شوفر بىغيرت .
- شوفر از نشيمنگاه بيرون پريد . من حالا كارم را با تو يكطرفى مىكنم . قرمساق و بىغيرت مىگوئى ، آمدم ، آمدم .
- شوفر و آژان دست به يخه شده توى سروكلهء هم بزن و على اكبر از اتومبيل بيرون پريده ميانجى مىشود .
- آقاى آژان دست بردار . آقاى شوفر حيا كن . مأمور دولت است .
- شوفر و آژان - برو برو بگذار من پدرش را درآورم ، ترياكى شيرهاى پدرسگ را .
آژان كه باتوم ندارد با دست و لگد دفاع مىكند . على اكبر بالاخره آنها را جدا مىكند .
شوفر مىرود به جاى خود . آژان نعره مىزند الان سوت مىكشم بيايند سزايت را بدهند .
على اكبر جلو رفته مىگويد آقاى آژان صلوات بفرست . صلوات بفرست . حوصله داشته
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 7950
مساهمون: قهرمان ميرزا عين السلطنه
ص٧٩٥٠