على اكبر حمالباشى را صدا مىزند .
- كار دارم مىبينى .
على اكبر نزد شوفر رفته مىگويد تو چه خبرته ، مگر اوضاع را نمىبينى ، كورى ، چه خاك بر سر كنم ، حمال نمىآيد ، صبر كن .
شوفر - برو راضيش كن . همهء اينها كوچك و بزرگ پولكى هستند .
حمالباشى براى آنكه مشترى را از دست ندهد حمالها را به كار واداشته خودش نزد على اكبر كه برابر كاميون ايستاده مىآيد و نگاه تند و تيزى به كاميون و على اكبر انداخته مىگويد :
ما شاء اللّه خوب بارى كاميون آورده . چند خروار است ؟
- هفت تن .
- من تن من سرم نمىشه ، چند خروار ؟
- بيست و يك .
- ما شاء اللّه به اين كاميون و اين شوفر خوب آورده ، بارك اللّه . رو را به على اكبر كرده بدون چك و چونه گونى دو ريال ، يك تومان هم پول چاى من علاوه .
على اكبر : تو مىگفتى ما حقوق داريم ، پس آن حقوق چىيه به شما مىدهند .
حمالباشى : اختيار دارى ، اختيار دارى ، حقوق به ما مىدهند . سرشان را بخوره ، ماهى مبلغى ما دستى بده هستيم . حقوق روى كاغذ است كه ما انگشت بزنيم ، دستى هم مىدهيم . نانم را آجر كنم .
على اكبر : پس چه بايد كرد ؟
حمالباشى : همان كه گفتم .
على اكبر : جهنم ، پانزده تومان مىدهم .
شوفر : حمالباشى ما چهارصد خروار بايد غله به اين انبار بياريم ، حساب كن از قرار بيست و يك خروار پانزده تومان ببين چقدر مىشه .
حمالباشى : درست مىفرمائيد امّا .
شوفر : اما چه .
- گفتم ما دلال مظلمه هستيم ، آلت دست آقايان .
شوفر : خيلى خوب مىدانم ، اما بس است طمع را زياد نكن .
حمالباشى : محض گل روى شما و اين ارباب قبول مىكنم . [ گفت ] حمال ، حمال ، حمال . مثل مور و ملخ حمالها ريخته بار را پائين آورده پول را گرفته مىروند سراغ كاميون اولى . شوفر بوق زده خارج مىشود تا فردا برود كوريجان .
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 7953
مساهمون: قهرمان ميرزا عين السلطنه
ص٧٩٥٣