كوچ دادن گلباغى
ايل گلباغى را به همدان كوچاندند . من اينجا بودم . حشم رفت ، پيرها مردند ، اسب و ماديان را بردند ، يك جمع لخت برهنه ، گرسنه ، بىساز و برگ را تقسيم به دهات كردند .
آنوقت از دهات همدان جبرا خانوار به گلباغى بردند . دو خانوار سهم كوريجان شد . به هزار زحمت و پول زياد و خريدارى خانه و باغ و مخلفه دو خانوار راضى كرديم برود .
خدا مىداند روزى كه مىبردند از صداى شيون و ضجه و گريهء اهالى من و زينب توى پستوى اطاق قايم شديم كه اين صداها به گوشمان نرسد ، كانه پاى چوبهء دار آنها را مىبرند . آنوقت به فاصلهء يك سال مجددا اين زن و بچه را از اينجا كوچ دادند و بردند به سمت كاشان ، يزد ، كرمان . همه در راه تلف شدند . آنها هم كه رفته بودند هرچه داشتند نظاميها ازشان گرفته ، يكىيكى مراجعت كردند . بدون خانه ، باغ ، اثاثيه به گدائى افتادند ( هنوز فقيرند ) . نه گلباغى ماند اينجا نه همدانى آنجا .
بىرحمى مأمورين
اينطور ايلات بيچاره را نابود يا فقير و پريشان كردند . تا در همدان بودند گاو دوشانى نظامى و امنيه بودند . چطور يك دسته را به يك ده وارد مىكردند ، جا تهيه كنيد ، منزل آماده كنيد ، مخلفه بدهيد . آرد ، گندم ، جو ، گاو ، گوسفند . مالك ده يا كدخدا و پيرمردها عجز ، الحاح ، التماس ، درخواست . آقاى ياور ، جناب سرهنگ ( در حالى كه وكيلباشى بود ) شما را به خدا به رسول به ما رحم كنيد . ما چطور ده خانوار نگاه داريم . پدرسوخته نمىشود ، زنقحبه نمىشود ، حكم دولت شوخىبردار نيست ، چه و چه . هزار حقهبازى . بالاخره يك شب دو شب آقاى وكيلباشى مىماند سورچرانى مىكرد ، پول گزافى مىگرفت آنوقت مىبرد ده ديگر . اين دستهها را آنقدر اين ده ، آن قريه ، اين بيچارهها اگر حشمى داشتند با حشم مىچرخاند تا يكىيكى دوتادوتا به آنجائى كه معين شده بود و صورت داشت ساكن مىكرد . خرج آنها ، منزل آنها ، روانداز ، زيرانداز با ساكنين آن آبادى بود . هر چندين خانوار آنها يك سرپرست داشتند . اين سرپرستهاى ارقهء شيطان پاردم سابيده به آنها گفته بودند هرچه ندادند به ما شكايت كنيد .
وكيلباشىهاى پولبگير
به اهل آبادى هم اكيدا سفارش كرده بودند مبادا مبادا به خلفا و ام المؤمنين ( عايشه ) ناسزا يا فحش بدهيد ( آنها سنى بودند ) . آنوقت اينها آنچه مىخواستند و در قراء نبود