بس قبا بر قامت افراد اين ملت بريد * عاقبت خود جامهء ذلت به تن پوشيد و رفت
آن كسانى را كه يار خويشتن پرورده بود * گاه رفتن از همانها فحشها بشنيد و رفت
ناله و فرياد مردم بود از جورش بلند * خود ز ظلم ديگران ديدى چسان ناليد و رفت
شاه ما همچون نهنگى بود در درياى حرص * ملك و مال و نقد را يكسر همى بلعيد و رفت
صد هزاران مرد و زن بىخانه و آواره ساخت * اندر آخر خويشتن بىخانمان گرديد و رفت
ملك و ملت ، دين و آئين جمله را بر باد داد * پس اساس شرع و قانون را به هم پاشيد و رفت
فخر ما ايرانيان دين و كمال و فضل بود * اين . . . . . . . « 1 » بر زمين پاشيد و رفت
كشتكاران هرچه افشاندند دانه بر زمين * مرغوار آمد هرآنچه دانه بد برچيد و رفت
زهر كين خويشتن نوشاند مردم را به قهر * لاجرم يك جرعهء اين زهر ، خود نوشيد و رفت
بود چون درندهگرگى رفته در جامه شبان * خود خيانت كرد مال مردمان دزديد و رفت
بر سر خوان وطن همچون گداى گرسنه * آمد و بنشست و خورد و كاسه را ليسيد و رفت
اندرين كشور درخت ظلم را او برنشاند * پرورش داد و در آخر ميوهاش پوسيد و رفت
دشمن فضل و كمال و دانش و فرهنگ بود * زين سبب فرزانگان را زير پا ماليد و رفت
موى عزرائيل گوئى داشت بر تن كو به تخت * هركه را ديدم از آن بىموجبى ترسيد و رفت
هامش
( 1 ) - اشعار با مداد نوشته شده و دو سه كلمه پاك شده است . ( مسعود سالور )